الهام احمدی

منتشر شده توسط | آوریل 18, 2021

.
.
گنجشک های حرفم از اینجا پریده اند
با فکر بوسه لب به سکوتم نمی زنی
دیوار این قفس سرم آوار شد ولی
دستی به سقف رو به سقوطم نمی زنی

گل ها تبر به گردن شعرم گذاشتند
وقتی که مشت های مرا پوچ کرده ای
هم سرنوشت دربه دریِ کلاغ ها
از قصه های آخر من کوچ کرده ای

چیزی نمانده اشک مرا دربیاورد
این قهقهه که توی نگاهت مشخص است
این شهر را غبار محلی گرفته است
اخبار گفت توی خیالت هوا پس است

.
.
.
.
چیزی نگو که زخم دلت تازه تر شود
از یک فسیل حک شده در تنگنای سنگ
با چند بیت مرده زمان را عقب نبر
چیزی نگو دوباره غزل بانوی قشنگ

الهام_احمدی

پی نوشت:
چند بند از یک چهارپاره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 1 =