مهرسا قاری

منتشر شده توسط | مارس 19, 2021

شبیه خط سیاهی به دور چشمانش
زنی تنیده خودش را به نعش روسری‌اش
زنی که رنگ رژش از صدای خشمش بود
زنی که پر شده از دردِ نابرابری‌اش

شبیه یک زن تنها که رنگ می‌سابید
چه رنج‌های عمیقی چشیده بود و نگفت
درونِ مغزِ خودش هی تلو تلو می‌خورد
چه دردهای بدی را کشیده بود و نگفت

حسابِ حادثه‌ها رفته بود از دستش
حسابِ حادثه‌هایی که می‌شود تکرار
به روی حجم وسیعی درست روی سرش
چقدر می‌شود او از بلوغ ِخود بیزار

در انفرادیِ سلول‌های مفردِ خود
خدا برای زنی پشتِ میله‌ها می‌مرد
دوباره جسم خودش را به دست‌های خودش
به گور ساکت و سرد همیشه‌اش می‌برد

همینکه خون خودش باز هم به جوش آمد
در این زمان که پر از داس‌های اجباری است
و دختری که سرش توی خواب او رقصید
قمار آخرش از تاس‌های اجباری است

زنی که یک شب تاریک توی خلسه‌ی ماه
فقط صدای خودش را به آسمان می‌دوخت
از آبروی خودش پیش چشمِ مردم شهر
دفاع کرد و به جرم دفاعِ خود می‌سوخت

در این هوای مکرر، زنانگی خواب است
به روح بی کسیِ من که می‌شود دلسرد
و درد مزمن و سختی که می‌خزد به سرم
همان تجسم رنجی که می‌شود سردرد

مهرساقاری کتاب کودتای_ بی نقطه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − شش =