حمیدرضا امیرافضلی در قاب ۲۴

منتشر شده توسط | مارس 19, 2020

۱- حمیدرضا امیرافضلی

مردی که دریای چشمانش به خلیج های دور وصل بود یا است.
یه دهه شصتی، کودک دوران جنگ، نوجوان دوره گذار و اصلاحات، جوانی هم ناگهان رفت و رسیدیم به عصر کرونا.

نویسنده و کارگردان تئاتر هستم. هنر بالینی ام شعر است. در مورد خودم، اینکه همیشه شاگرد اول بودم. هنر و ورزش های رزمی دغدغه اصلی ام بود. اما چون فضای حاکم بر خانه و خانواده بر انتخاب های ما در نوجوانی تاثیر مستقیم دارند، من هم از این قاعده مستثنی نبودم و با وجود اینکه جزو نفرات برتر ورودی به مدرسه نمونه (استعدادهای درخشان) بودم، به مدرسه نظامی رفتم.

ولی کفتر چاهی برمی گردد به چاه، سالها بعد سینما خواندم و تحصیلات هنری را دنبال کردم. الان مشغول تدریس هنر، فیلمنامه نویسی، داستان نویسی، بازیگری، سخنوری و… هستم.

۲- علاقه شما به ادبیات از چه زمانی شروع شد؟

باید بگویم دوران کودکی، اما الان که این جمله کلیشه ای را گفتم یاد مصاحبه یکی از بازیگرانم افتادم، مصاحبه اش با یک مجله را می خواندم، از او پرسیده بودند علاقه ی شما به تئاتر از چه زمانی شروع شد؟ پاسخ داده بود دوران کودکی! این در حالی بود که من او را سالها می شناختم و تا ۲۵ سالگی که به عنوان یک نابازیگر به تئاتر آمد، تئاتر نرفته بود و هیچ تصوری از تئاتر نداشت. این مصاحبه البته بعدا دستمایه شوخی های دوستانه ما شده بود؛ امیدوارم هر جا هست سلامت باشد.

نمی دانم چرا از راستی دور شده ایم و این بیماری کژی از چه زمان در میان مردم شیوع پیدا کرد اما سرعت شیوع آن از کرونا هم بیشتر بود.

بگذریم، ما نسل جنگ بودیم، کتاب اینقدر به وفور نبود، باید دزدکی کتاب های پدر و بزرگترها را بر می داشتیم و می خواندیم. وقتی دبستانی بودم و از کتاب های حجیم سر در نمی آوردم، دوتا کتاب جیبی بود که برایم خوشایند بود، یکی دوبیتی های باباطاهر و یکی دیگر هم از فائز دشتستانی. معنی آنها را هم نمی فهمیدم، ولی آهنگ آنها برایم جذاب بود.
“مکن کاری که بر پا سنگت آیو”

پدرم به خاطر اِشرافی که به قرآن و حافظ و سعدی داشت، وقت هایی که در خانه بود تک بیتی ها یا غزل هایی را می نوشت و در قابی از دیوار که مخصوص نوشته ها بود می چسباند. خط تحریری پدرم زیباست، حتی لیست خرید یا یک مطلب بی ارزش را هم که نوشته باشند برایتان تماشایی ست و دلتان می خواهد آن نوشته را نگه دارید. انگار خوشنویسی ارثی باشد، برادر بزرگم هم مدرس خوشنویسی است. خلاصه همیشه با خط نستعلیق، شکسته یا تحریری شعر می نوشتند و ما همیشه شعر جلوی چشممان بود و حس نزدیکی داشتیم.

مادربزگم که خدا رحمتش کند، شاعر بود. کتاب نداشت، اشعارش به صورت شفاهی بین بزرگان فامیل نقل می شد و هنوز سینه به سینه نقل می شود، یکی از فانتزی هایم این بود کاش آن شعرها را جمع آوری کرده بودم اما همیشه دیر می شود.

۳- تعریف شخص شما از شعر؟

یک بدیهی وجود دارد اینکه شعر با نظم تفاوت دارد. هر منظومی شعر نیست، هر شعری منظوم نیست. یعنی عموم و خصوص من وجه؛ اما انگار برخی هنوز این تفاوت را درنیافته اند.

من شعر را با رباعی، غزل و قصیده شروع کردم، آن هم به صورت سماعی و در دوران راهنمایی، بعضی ها ریتم و آهنگ و وزن را به صورت درونی دارند؛ اما درگیر نظم در شعر نیستم.

به شعر نیمایی و سپید هم تعلق خاطر دارم و البته باید قریحه ای آگاه داشته باشیم تا تفاوت شعر کلاسیک با نظم و تفاوت شعر نو با نثر و دلنوشته را درک کنیم.

آرکیبالد مک لیش شاعر آمریکایی می گوید:
“A poem should not mean
But be”
یعنی شعر نباید معنی بدهد، باید فقط باشد!

البته به نظرم این be به اندازه همان بودن یا نبودن شکسپیر بار معنایی دارد.

چیزی مثل ” آن” در شعر حافظ:
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که ” آنی” دارد

شعر باید ” آن ” داشته باشد، باید یک اتفاق درون آن باشد که شما را درگیر خودش کند و تصویری در ذهن شما ایجاد کند. تصویر و اتفاقی که واژه ها ایجاد می کنند مهمتر از خود واژه ها و وزن و قافیه هستند.

اگرچه می گویند ترجمه شعر را نابود می کند، اما به نظرم شعری که در ترجمه هم چیزی از آن باقی بماند شعر است.

۴- آثار چه شاعرانی را مطالعه می کنید و در سرودن تحت تاثیر کدام شاعران هستید؟

صائب را دوست دارم. در آغاز بابا طاهر و صائب زیاد می خواندم. لنگستون هیوز، هنری لانگفلو، لورکا، فریدون مشیری، شاملو، فروغ، مصدق و … نمی دانم تحت تاثیر چه شاعری هستم.

۵- موضوعات و مضامین اشعار شما بیشتر چیست؟

مضمون شعر هر شاعر برگرفته از چالش های فکری، دردها و دغدغه های روزگار اوست، آنطور که مخاطبان می گویند در شعر و نوشته های من، بعد فلسفی و روانشناختی و دردهای روحی انسان در مواجهه با شرایط اجتماعی امروز بیشتر به چشم می خورد. و چیزی که زیاد شنیده ام اینست که چرا اینقدر تلخ می نویسی؟! در حالیکه من نمی خواهم تلخ بنویسم، شاید واقعیت زندگی تلخ است.

۶- شعر گفتن قابل یاد گرفتن است یا ذاتی است؟

شعر گفتن قابل یاد گرفتن است اما شاعر بودن ذاتی است. بعضی ها سروده هایی دارند که نظم و قافیه و آرایه و حتی صور خیال را دارد اما چیزی خلق نشده است. شاعر و هنرمند ذاتی سرشار از ایده و آفرینش است و اگر مجال ظهور پیدا کند ماندگار می شود.

۷- شعر هنوز هم مخاطب خودش را دارد؟

بدون شک همین طور است. به قول دکتر اصغر علی کرمی “شعر برای ما شاعران هنوز یک رسانه است و ما پیام های مهم زندگی خودمون رو از شعر می گیریم”.

دکتر امینی می گفت شعر و زبان فارسی ما را از گذرگاه های سخت تاریخی عبور داده و زنده نگه داشته است.

به نظرم شعر در تاریخ اجتماعی ایران از دیرگاه حماسه ها تا تجاوز اقوام دیگر و حمله مغول و نهضت مشروطه و تاریخ معاصر اهمیت ویژه ای داشته و کماکان دارد. شاید در عصر فن آوری های نوین و دنیای دیجیتال و فضای مجازی دچار چالش ها و تغییراتی شده باشد اما کماکان رسانه است.

هنوز هم ما در صفحات مجازی در بیوی افراد یک بیت شعر یا یک جمله ادبی می بینیم و در پست های آنها از هر قشری باشند یک یا چند پست شاعرانه می بینیم که اکثرا هم برای بیان یک مفهوم و رساندن یک پیام انتخاب شده و اتفاقی نبوده است. شعر هنوز رسانه ای جدی با تاثیری عمیق بر ذهن و احساس ایرانیان است.

۸- مافیای شعر وجود دارد؟

وقتی مافیا در زمینه ضایعات و نون خشک وجود دارد، مافیا در دستفروش های مترو وجود دارد، در میان گل فروش های پشت چراغ قرمز وجود دارد پس می توان انتظار داشت در بخش های مهمتر جامعه هم مافیا وجود داشته باشد.

اصولا در جهان نوین که کمابیش تحت تاثیر تفکرات سرمایه داری شکل گرفته است، اصالت با منفعت است. هر جا منافعی باشد فساد هم هست. قدرت منافع دارد پس می تواند فساد ایجاد کند، یکی از این فسادها مافیا است و چون شهرت یکی از منابع قدرت است، پس شهرت هم مافیا دارد.

به همین علت گاهی که یک دسته از افراد که تحت شرایطی به موقعیت و شهرت دست یافته اند، تلاش می کنند قدرت در دایره ی خودشان باقی بماند و منافع آن قدرت را بین خودشان تقسیم کنند؛ اینجاست که حلقه ی قدرت و مافیا شکل می گیرد.

۹- آفات شعر امروز؟

عموما انسان دیجیتال و نسل فضای مجازی نسلی سطحی و ساندویچی است، عمق ندارد. کتاب نمی خواند، جمله می خواند و با اسامی بازی می کند.
یکی از آفات مجازی امکان ارائه دلنوشته ها و حرف های سطحی به نام شعر است. و مهمتر اینکه این حرف های سطحی مخاطبان سطحی بیشماری هم دارند که نتیجه ی آن پایین آمدن سلیقه عمومی و انحراف جریان شعر می شود.

۱۰- نظرتان درباره ی جشنواره های ادبی؟

جشنواره های ادبی و هنری لازم هستند و یک جوشش و پویایی ایجاد می کنند اما آفاتی هم دارند. یکی بحث سلیقه یکی همان بحث مافیا.

سلیقه، مثلا ممکن است اثر شما از دید گروهی از داوران بهترین اثر باشد و از دید گروهی دیگر حتی جزو کاندیدا هم نباشد؛ روابط با مافیا هم تاثیر دارد.

بیشتر آدم ها دوست دارند چهره ای مشهور یا کاریزماتیک باشند و به همین علت شانس های خود را امتحان می کنند. نزدیکترین شانس روابط با حلقه قدرت است و این روابط که اصطلاحا روابط مافیایی هستند بر اساس منافعی متقابل شکل می گیرند و حاوی پیشنهادهای دوطرفه و گاه بی شرمانه هستند.

سالم ترین نوع روابط هم توی چشم بودن و دیده شدن است. معمولا آشنایی و روابط نزدیک و حسنه با یک یا چند نفر از داوران تاثیر مستقیم بر انتخاب آثار شما می گذارد؛ این ها کلیت است و عمومیت ندارد.

در یک جلسه نقد شعر بودیم، فردی که شناخته شده نبود مجال یافت و شعری خواند، کارشناسان و حضار لب به تحسین گشودند و تعریف و تمجید کردند که تو تا حالا کجا بودی؟! شاعر گفت من همین شعر را برای فلان جشنواره فرستادم و حتی جزو آثار انتخابی مسابقه هم نبود.
نکته قابل تامل این بود که هیئت داوران آن جشنواره، همگی در جلسه حضور داشتند.

در واقع این معضل وجود دارد که به آثار آدم های ناشناس توجه نمی شود و اگر هم توجه شود و در نهایت اثری از یک فرد شناخته شده و یک فرد ناشناس مورد داوری قرار بگیرد کفه به سمت فرد شناخته شده سنگین تر است.

۱۱- تاثیر انجمن های شعری بر شعر امروز؟

انجمن ها انگیزه و پویایی ایجاد می کنند، محفل انس هستند. این اواخر تعدادشان بیشتر شده و این کمک می کند.
هنر و ادبیات با مخاطب معنا پیدا می کند، وقتی اثر شما به صورت کتاب یا در هر فضایی در اختیار مخاطبان قرار می گیرد یک سری بازخوردهایی به شما می رسد اما بازخوردی که با خوانش اثرتان در انجمن ها می گیرید از همه بازخوردها زنده تر و واقعی تر است؛ نزدیک و نفس به نفس است.

۱۲- خفگی در کیهان

وه که تمام بچه شعرهایم را
سپید نه
که سیاه و ناقص به دنیا آوردم
و آخرین شعرم را
همین دیشب
با تهوع شدید
با درد
پس انداختم در پارک دگراندیشان
و رهایش کردم بی پدر مادر را
در بادهای ساعت منفی شب در کوچه

۱۳- از اندیشه ی پشت این کتاب بگویید

شعر با داستان و فیلمنامه و نمایشنامه فرق دارد، در آنها می توانی تصمیم بگیری طرح یا ایده ای را بنویسی تا مفهومی را انتقال بدهی یا پیامی را به مخاطب برسانی. اما اندیشه را نباید و نمی توان به اثر شاعرانه قالب کرد، شعر مجموعه ای از اندیشه ها و احساسات شاعر است که با جوشش غلیان می کند و واژه می شود. اما غالب مضامین

۱۴- از فعالیت هاتون در حوزه ی نمایشنامه و کارگردانی بگویید

مسیر طولانی و دلچسبی بوده، از جشنواره های دانش آموزی تا تئاتر تجربی و آشنایی با حسین پناهی و کارگردانی چیزی شبیه زندگی و جشنواره های منطقه ای تا خاطرات پلاتوهای دانشکده هنرهای زیبا، استاد سمندریان، تئاترهای دانشجویی و بعدا تحصیل در رشته کارگردانی سینما و …

یکی از برادرهای من قبل از انقلاب بازیگر و خواننده بود نه در سطح شهرت. داداش دیگرم بازیگر حرفه ای تئاتر بود و در چند جشنواره تقدیر گرفت. اما ماجرا برای من از تئاترها و کمدی های دانش آموزی شروع شد.

از همان زمان طرح نمایش را خودم می دادم و کارگردانی می کردم. کارهای دانش آموزی زیادی روی صحنه بردم و جوایزی هم گرفتند.

اولین نمایشنامه بلندی که نوشتم “عشق و بیراهه” بود که ممیزی داشت و به اجرا نرسید، بعد از آن “گوش بریده” که تم اجتماعی سیاسی داشت را به صحنه بردم. سپس چیزی شبیه زندگی استاد پناهی را روی صحنه بردم، هنر یاسمینا رضا، شاعر داریو نیکودمی، … و نمایشنامه های مختلفی با قلم خودم.

در زمینه فیلم هم اولین فیلم داستانی نیمه بلند را سال ۷۹ با وی اچ اس ساختم، که در هفتواد مورد تقدیر هیئت داوران هم قرار گرفت، بعد از آن هم بیشتر فیلم کوتاه کار کردم و به تدریس مشغول شدم.

۱۵- جهان شعر یا جهان تئاتر
و علت این انتخاب چیست؟

جهان شعر یک جهان همیشگی و یک نفره است، به چیزی یا کسی بستگی ندارد، در هر زمان مکان و احوالی می تواند بجوشد و سروده شود و اولین مخاطب آن خودتان هستید.

اما تئاتر باید اثاث و ابزار و آدم هایی گرد هم بیایند و شکل بگیرد و محلی برای اجرا باشد و ضلع سومی به نام تماشاگر دارد.
اما رابطه دیرینی دارند، دیالوگ های شاعرانه ی آثار شکسپیر، تا پوچی شاعرانه ی یونسکو و بکت. نمایشنامه نویسان بزرگ اکثرا بر جریانات ادبی زمانه ی خود تاثیرگذار بوده اند.
شعر و نگاه شاعرانه خمیرمایه هنر است و تئاتر به قول استاد پناهی تئاتر کدخدای ایل چهل ولایت هنر است.

۱۶- کانون ادبی نفس

کانون ادبی نفس بزرگترین محفل ادبی ایران حول فرهنگ مهربانی است.

زمانی که ایده تشکیل کانون ادبی نفس را در هیئت مدیره کمیته ادبی مطرح کردم، مورد تایید اعضای هیئت مدیره قرار گرفت و با استقبال دکتر کتایون نجفی زاده مدیرعامل انجمن و دکتر امید قبادی نایب رئیس انجمن قرار گرفت.

کانون ادبی نفس به قول استاد رضوان ابوترابی یک کانون معنادار است و شاعران و هنرمندان این کانون را دوست دارند.

شاید علتش اینست که آن را متعلق به خودشان می دانند، اینجا سلیقه های مختلف کنار هم جمع می شوند و مافیایی وجود ندارد.

کانون نفس هیچ بودجه ای از جایی دریافت نمی کند و کار ما کاری داوطلبانه و انسان دوستانه است؛ کانون نفس متعلق به همه علاقه مندان است.

۱۷- چهار نویسنده برتر در ادبیات جهان؟

این هم تا حدودی سلیقه ای است. برای من شکسپیر، داستایوفسکی، آلبر کامو و ساموئل بکت و البته برشت

۱۸- چهار شاعر بی تکرار از نگاه شما؟
شکسپیر، هیوز، لورکا، بورخس

۱۹- چهار کتاب که باید بارها مطالعه کرد؟

برای من جنایات و مکافات، لذات فلسفه ویل دورانت، نظریه های جامعه شناسی، بیگانه، کیمیاگر

۲۰- چهار فیلم که باید بارها آنها را تماشا کرد؟

فیلم های مورد علاقه من زیاد هستند مثل سالو، راننده تاکسی، رستگاری در شائوشنگ، سفید کیشلوفسکی، هیت، مالنا، غلاف تمام فلزی، بدگای

۲۱- چهار شخصیت محبوب شما (هنری، سیاسی، ادبی، ورزشی..)
هنری: آندرا بوچلی، حسین پناهی
سیاسی: چگوارا، نلسون ماندلا
ادبی: اسماعیل امینی چون در زندگی هم شاعر است
ورزشی: علی کریمی و زنده باد پرسپولیس

۲۲- چهار واژه محبوب شما

خدا، خانواده، تندرستی، آزادی و انسانیت، هنر

در آخر خودتان یک سوال مطرح کنید و پاسخ بدهید

سوال:
چطور فهمیدید که استعداد نوشتن دارید وغیر از خانواده چه کسانی یا چه کتاب هایی در ترغیب شما به نوشتن تاثیر گذاشتند؟

جواب:
استعداد نوشتن، بر می گردد به زنگ انشاء. ما همیشه شاگرد اول بودیم و انشاهایی که می نوشتم هم بهترین بودند. یادم میاد دوره راهنمایی یک انشاء نوشته بودم در مورد بهار.

دبیر ما وسط کلاس من را صدا زدند و بردند دفتر. کار بدی نکرده بودم و متعجب بودم، دبیر گفت انشایت را برای معلم ها بخوان.

احتمالا آقای دوراندیش که امیدوارم هرجا هست سلامت باشد اولین کسی بود که به صورت جدی تفاوت در نگاه و نوشته های من را دید و به من توصیه کرد که بنویس.

من که یک دفتر خاطرات قفل دار داشتم که به همراه یک آلبوم در کانون پرورشی و فکری جایزه گرفته بودم، شروع کردم به نوشتن خاطرات و داستان و دوبیتی در دفتر خاطرات قفل دار.
هر کتابی که دستم می رسید می خواندم، به کودکی که هرگز زاده نشد از اوریانا فالاچی را چند بار خواندم، دیوان صائب هم می خواندم.

کسی که شعرها و ترانه هایم را تایید می کرد برادر بزرگترم بود.

یک نفر هم که خیلی نوشته هایم را تایید کرد دبیر ادبیات دوره دبیرستان بود. آن زمان در مدرسه نظامی بودم و ۱۵ سالم بود که یک فیلمنامه نوشتم. دبیر ادبیات مطالعه کرد و متحیر شد. دبیر ادبیات ما خودش نویسنده و برنامه ساز تلویزیون بود؛ آقای جیحونی، یادش به خیر. دفتر فیلمنامه من را گرفت و با خودش برد برای بخش تولید سیما. گفت این ایده را باید گسترش بدی برای یک سریال.
آخر سال بود، منتظر نتیجه بودم که سال تحصیلی تمام شد. آن وقت ها موبایل هم نبود که شماره موبایل ایشان را گرفته باشم. سال بعد هم دیگر ندیدمش، بازنشست شده بود، هر جا هست سلامت باشد.

حرف آخر:
تشکر می کنم از مجله وزین و ادبی سه نقطه و آرزوی سالی بهتر برای مردم سرزمینم که سال سختی رو پشت سر گذاشتیم

#حمیدرضا_امیرافضلی

#مرتضی_خانی

#ونوس_رستمی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + 16 =