فاطمه محمودی

منتشر شده توسط | سپتامبر 13, 2017

گاهی فکر می کنم
زیادی ایستاده ام
شبیه مترسکی تنها
وسط مزرعه ای پر از کلاغ
با مورچه هایی که
برای اندام پوشالی ام
نقشه کشیده اند
خستگی ام
گل های آفتابگردانی ست
قهر با خورشید
گندمزاری ست در حمله ی ملخ ها
درختی در هجومِ تبرهایی بی دسته
از ابرِ مرده
انتظار بارش نداشته باش
همانطور که هیزمِ شومینه
دیگر درخت نمی شود.
بیهوده ایستاده ام
این را پرنده ها هم می دانند
گنجشکی که از مترسک
بترسد
می میرد

#فاطمه_محمودی


هم قد عروسک هایم که بودم
مادرم را ابرها بردند
بزرگتر که شدم
فرشته ها
کفش های پدرم را جفت کردند
جا ماندم
از لی لی های کودکی
بازی های بزرگسالی
حتی یادم نیست کِی
حافظه ام را
به جای دندان های شیری ام
خاک کرده ام
تنهایی ام
اندازه ی چهارخانه ی پدرم بود
بعد قد کشید
حالا برای خودش زنی شده
هم قد چادر مشکیِ مادرم

#فاطمه_محمودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − یک =