سارا ابراهیمی

منتشر شده توسط | ژوئن 26, 2017

صد سال دیگر را تصور کن

از خنده های ما چه می ماند

از اینهمه دلدادگی شادی

نسلی که بعد از ما نمی ماند

 

ما هر دو مغروریم و می دانیم

جز ما کسی درگیر اما نیست

هی امتحان هی قهر هی تلخی

چیزی به جز تردید با ما نیست

 

من در سکوتم با تو می خوابم

تو در هیاهو بی منی هرجا

اما… اگر …شاید …چرا … هرچند

نه !تو نمی دانی حقیقت را

 

از حرف هایت ریختم در چای

با اشکهایم هم زدم آن را

در ساعت بی وقت تنهایی

سر می کشم اندوه لیوان را

 

فردا مرا از یاد خواهی برد

فهمیده ام از گفتگو هایت

تا قرن ها معشوقه هایت را

بو می کشم مانند موهایت

 

صد سال دیگر را تصور کن

از گور من گیلاس روییده ،

یک بچه که شکل تو می خندد

از بچه های من یکی چیده

 

شاید برای نسل بعد از ما

ممنوع شد بوسیدن و دیدن

شاید درون امپراطوریت

ممنوع شد با عشق خندیدن

 

شاید …اگر… اما …ولی… هرچند…

در فکر من آینده ی گنگی ست

تصمیم را تنها نمی گیرم

آینده هم مانند غم دُنگی ست

 

صد سال دیگر مانده تا مرگم

صد سال مانده تا تو برگردی

وقتی نبودم تازه می فهمی

این روز ها را با که سر کردی…

 

سارا ابراهیمی


اگر چه شوق بهارم شکفته در شب پاییز

تو غنچه کن گل نازم تویی همان تبر من

 

بزن به خال شقایق، ببر چراغ و دریچه

برای دیدن دنیا ،دلیلِ در سفر من

 

هنوز اول راهی ،هنوز سبز و جوانی

نخورده سیلی بادی ،نهال در خطر من

 

به گوش کوچه بیاویز ،دست نازک خود را

بایست بر سر زانو،تبر بزن به بَرِ من

 

دلی نمانده برایم به باد حادثه رفتم

نمان به خاطره حتی، اسیر و در به در من

 

دو پاره سیم و دو تیرک ،دو تا درخت اقاقی

یکی شکسته و این یک ،تویی تو شاخ تر من

 

“سلیس و ساده که گفتم ،دلم گرفته برایت”

به گوش باد رسانده،خطوط غم ،خبر من

 

اگر چه شوق بهارم شکفته در شب پاییز

تبر بزن که بمیرد ،درخت بی ثمر من

 

سارا ابراهیمی


در زخمهایت استخوان داری

اندام تو شالوده ی درد است

از هرزنی یک تکه در زخمت

اما دل پرطاقتت مرد است

 

در باتلاق زندگی جان داد

مرگی که دایم دست و پا می زد

تعبیر خوابش باز بیداریست

طفلی که مادر را صدا می زد

 

از رختخواب بچگی بردند

پروانه هایی کوچک و رنگی

بالغ شدی با اولین گریه

از صبح فردا عازم جنگی

 

بیگانه ها دور و برت بودند

دیوار ها را موش هاخوردند

وقتی به فردا فکر میکردی

امروز ها را کوچه ها بردند

 

چون فکرهایت دردسر بودند

یک روسری دور سرت بستی

آنقدر رفتی توی “تاریکی”

“فیلی” درون خانه ات هستی

 

درباغچه یک بچه را کشتی

باروسری در چاله یی کردی

وقتی که برگشتی به آیینه

یک نوجوان مُرده یی ،سردی

 

لبخندهایت طرح “داوینچی”

“مونالیزای” موزه ی منزل

سمت نگاهت رو به اخبارست

تصویب شد “تفکیک” بی مشکل

 

دیوار را کابوس می بینی

تخت تو را معشوقه م یخواهد

از هردری یک مرد می اید

تاریکی ات را خوب می کاود

 

حس میکنی در غار تنهایی

با یک قلم تصویر می سازی

این روز ها پیغمبری هستی

که با خودت درگیر اعجازی

 

اعجاز اول دفتر شعرت

اعجاز دو یک آستین از مار

اعجاز سوم زندگی بی قلب

اعجاز بعدی حرف با خودکار

 

تبلیغ کن بین عروسکهات

توی کمد وقتی همه خوابند

آماده شو قایق بسازی که

این رودها در حال سیلابند

 

قبل از سفر بیرون بیا از قاب

از زخم هایت استخوان بردار

هرجفت را در ساک پنهان کن

جای خودت “یک گوش” را بگذار

 

از “لام” تو تا “قاف” راهی نیست

بشکن سکوتت را و راهی شو

دنیای تو بی عشق بی معنیست

اعجاز کن بی صبر و “ماهی” شو

 

در شعرهایت خوب می بینی

دیروز را ،امروز و فردا را

با چشم بسته شعر هم خوبست

امضا بزن ،

قربانتان

“سارا”

 

سارا ابراهیمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 5 =