سمیرا خوشرو شبنم

منتشر شده توسط | آگوست 27, 2020

#همزاد

در من #زنی از #مرد می ترسد
هر #شب #جدا می خوابد از تختَش
آغوشِ #تنهایی نفس گیر است
لعنت به #تختی که شده #بختَش

در من زنی امشب #نگهبان است
چاقو #هوس کرده #گلویی را…
شاید که امشب نوبتَش باشد
باید نخوابد تا خودِ #فردا

در من نگاهِ #دختری غمگین
دنبال بازی با #عروسکهاست
اما جدا افتاده از آنها
مابینِشان صدکوه و صد دریاست

در من #عروسی غرقِ رویاهاست
همبسترِ #معشوقه ی دلخواه
تا #بوسه ای از #عشق می گیرد
با ناله می افتد میانِ #چاه

پیر زنی در #قلب #تاریکم
شمع #امیدی می کند #روشن
در گوش من از #صبر می خواند
چندین فراز از #ندبه و #جوشن

در من #فراری می شود وقتی
یک #دخترِ زیبای #بازیگوش
مرگی به دنبالش شتابان است
مثل #عقابی در پیِ #خرگوش

در من زنی #آبستنِ #مرگ است
باید بزاید #کودکِ غم را
شاید ببوسد #دست #آرامش
بر گونه هایَش اشک #شبنم را

سمیرا خوشرو شبنم

چارپاره

چهارپاره

#چالش

عقل را با عشقِ تو هرشب به چالِش می کِشم
خواب را وقتِ سحر تا پای خواهش می کشم

قطره ها از چشمه های بیقراری می چکند…
ردِّ رودی نیمه جان را روی بالش می کشم

عقل فرمان می دهد از #سر جدا کن عشق را
خطِّ قرمز روی این افکارِ #داعش می کشم

در سرم جنگ است…، امّا من به حکمِ عاشقی
چادری از صلح را بر روی ارتِش می کشم

عقل را در گرگ و میشِ جبهه های عشقِ تو
تا میانِ سنگرِ آرامِ سازش می کشم

باز هم با ضربه های تیشه ی بیتابِ عشق
بیستونِ عقل را هر شب به چالش می کشم

سمیرا خوشرو شبنم

غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × چهار =