فرهاد حامد

منتشر شده توسط | آگوست 2, 2020

 بولدوزر نیستم ولی باید
دهن خیلیارو صاف کنم
به یه چیزائی اعتراف کنن
به یه چیزائی اعتراف کنم

باید از پنجره خیابونو
بکشم تو اتاقم گریه کنم
خون رو سینه‌شو بشورم و بعد
تلخی اتفاقو گریه کنم

باید از دور خیره شدم به همه
آخه نزدیکی خیلی غم داره
چند ماهه که چشمامو شستم
اما انگار هنوز نم داره

باید از ماشینم برم بیرون
تابلوی ایستو بغل بکنم
بپرسم روی تخت خوابمونو
زنی که نیستو بغل بکنم

باید از این سقوط کردن‌ها
باید از تو پرنده برگردم
باید از باخت‌های پی‌در‌پی
باید از تو برنده برگردم

دست خیلی زیاد شد که یهو
دستامو تو موهات گم کردم
کار و بادرت کساد شد وقتی
دفتر شعرمو پُلُم کردم

بهتره که به جای این فکرا
یه گلوله توی سرم باشه
وصیت ناممو نوشتم تا
آخرین شعر دفترم باشه

فرهاد_حامد…..

این مرتبه بوی دردسر می آید
از پنجره ی باز خبر می آید
از بس که کلاغ ها زیادند رفیق
روز است ولی شب به نظر می آید

فرهاد_حامد

….

من مرزها را درنوردیدم
تنهائی ام جغرافیائی نیست
ماندم میان ماندن و رفتن
بدتر از این بی در کجائی نیست

سردردهای نیمه ی هر روز
سرگیجه های نیمه ی هر شب
از خودخوری هایم نفهمیدند
پشت سکوتم بی صدائی نیست

هر آنچه باید می شدم هستم
سردارِ جنگِ با خودم هستم
سرتاسر دنیای من هیچ است
در من سَری دیگر هوائی نیست
از زنده مانی در پشیمانی
در بند بند خویش زندانی
با بازجویم اشک می ریزم
زندان که جای با صفائی نیست
آغاز شد با گیجی و منگی
تکرار شد با بغض و دلتنگی
من کوله بار خویش را بستم
در شأن یک انسان گدائی نیست
با چشم هایت خواب می دیدم
با چشم هایت بغض می کردم
با چشم هایت شعر می گفتم
گفتی دلیل ِ آشنائی نیست
هر دفعه بعد از شاید و اما
هر دفعه بعد از باید و اما
هر دفعه میگفتی خدائی هست
هر دفعه میگفتم خدائی نیست
ما دردهای مشترک هستیم
دیوارهای پر ترک هستیم
هستیم اما تک به تک هستیم
جز مرگ امّید رهائی نیست
خیام، حافظ، مولوی، سعدی
پونک ، ونک ، تجریش، دارآباد
شب های تهران خوب می دانند
تنهائی ام جغرافیائی نیست

فرهاد_حامد

….

برای دیدن من عینکی درشت زده
به چشمهایش گفته مرا رصد بکنند
که چشمهای او خوب خوب میدانند
چگونه راهم را لحظه لحظه سد بکنند

دو ماه را در یک شب کنار هم دیدم
دو ماه که اعجاز حضور او هستند
دو چلچراغ که از سقف آسمان آویز
دو چشم زیبا و پرغرور او هستند

دو مرسدس بنز آخرین مدل که فقط
برای تعقیبِ من به راه می آیند
دو تا قلندر که راه را بلد هستند
و از دلِ یک شام سیاه می‌آیند

دو استکان که لبالب شراب‌آلوده
که می‌خورند ، به هم تا مرا تکان بدهند
دو جبرئیل که با آیه‌هائی از امید
رسیده اند به این جان‌ندار جان بدهند

دو تا مبلغ یک دین ، خدایشان عشق است
دو روزنه که به این شب هجوم آوردند
نشسته‌اند و دارند نامه می‌خوانند
دو پستچی که خبرهای خوب آوردند

دو لاتِ واقعی و خوش‌مرام و مَشرب که
محله‌‌ای را پاکیزه کرده‌اند از شر
دو اتفاق دل‌انگیز در غم‌انگیزی
دو آتش روشن زیر خاک و خاکستر

دو مستیِ بی حد در شبی پر از اندوه
دو تا کشیده‌ی لبخند تا بناگوش‌اند
دو عاشق‌اند و دو معشوقه در کنار هم
دو مومن‌اند که با هم شراب می‌نوشند

منم همان کودک که تمام زندگی‌اش
فقط تماشای این دو چشم تیله‌ای‌ است
دوچشمِ پر آرامش وَ یک نگاه عمیق
که ختمِ جنگ‌های درون قبیله‌ای ‌‌است

فرهاد_حامد

#مرتضی_خانی

#ونوس_رستمی

#فرهاد_حامد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 − شش =