حسام میر محمدی

منتشر شده توسط | آگوست 2, 2020

لاف بزن در عشق
لاف در دوستت دارم
من از همين حوالي تو را به جانم سپردم
من از همين گوشه كنار صدايت را در سرم
مرور كردم
من به همين يواشكي هاي غير مجاز دل بستم
به وقت و بي وقت بودنت
به حرف هاي رنگ به رنگت
به تمام عكسهاي مدل به مدلت
لاف بزن دختر
پا بندم كن به وجودت
درگيرم كن به حضورت
دلگرمم كن به انتظار آمدنت
و يكباره محو شو
جانم را بگير
تو لاف زني
دوستت دارم هاي مرا به كنج خاموش سياهي
حواله كردي
چه مصمم حضورت را التماس كردم
و چه كاربلد آتشم زدي
لاف بزن در عشق
لاف در دوستت دارم
.
.

حسام_ميرمحمدي

شكار باش
ديوانه ام نكن…
تمام وجودم قلم ميشود
وقتي ميخواهم تو را شعري در دفترم كنم…
اعتراف ميكنم
تك تك شكل دادن هايي كه تو را تكميل ميكنند مرا زمين گير ميكند…
تا به صدم ثانيه اي بتوانم تمامت را حس كنم…
ميخواهمت همان قدري كه ميخندي…
همانقدري كه نفس هايم تو را حس ميكنند…
تكرارم باش…
مدام باش…
حتي اگر دوري…
حتي اگر نيستي…
حتي اگر ندارمت…
حتي اگر گه گاهي لا به لاي همين نوشته ها
مرا نگاه ميكني…
هميشگي…
زود…
خيلي زود…

حسام_میرمحمدی

ديروز و امروز ندارد
ديروز را كسي حس نكرد
امروز را كسي نخواهد ديد
چرا كه
حالِ يك شاعر را كسي جز خودش نميفهمد
قلمش هزاران بار تا مرز جنون پيش ميرود
قلمش ساعتها بغض ميكند
اشك ميشود
و بارها ميخندد
اما و اگر ندارد
حال يك شاعر فقط شعر ميشود

حسام_میرمحمدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − 6 =