علیرضا پور رحمت

منتشر شده توسط | جولای 22, 2020

صدای عقربه ها از سر زمان افتاد
و اتفاق عجیبی در این مکان افتاد

غروب وقت خداحافظی ما دو نفر
دل ستاره گرفت و از آسمان افتاد

و باد بین بدن های ما دو تا پیچید
و بعد نام من و تو سر زبان افتاد

بخند ای گل سرخم که باورم بشود
چه اتفاق عجیبی میانمان افتاد

بخند؛ با تو بخندم بگو که با تو بگویم
بنوش؛ با تو بنوشم که از دهان افتاد

هنوز معتقدم که ستاره می افتد
بخند لحظه ی آخر که کهکشان افتاد

علیرضا_پوررحمت

 تو بی ستاره ترین مرد این جهان هستی

که آسمان نگاهت ستاره باران است

همیشه وسعت دردی که میکشی پشت

هزار و سی صد و هفتاد خنده پنهان است

تو از تبار زمستان ترین زمستانی

که چار فصل جهانت فقط زمستان است

خدا نخواست وگرنه همیشه میگفتی

دلیل خود کشی شاعران فراوان است

در آینه به تماشای خویش مشغولی

در آینه که برایت شبیه زندان است

به چشم‌های خودت خیره شو به چشمانی

که بی ستاره ترین آسمان تهران است

هزار مرتبه این را مرور کن با خود

تن ستاره ی تو قسمت خیابان‌است

علیرضا_پوررحمت

#علیرضا_پوررحمت

#مرتضی_خانی

#ونوس_رستمی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده − چهارده =