امیر امیدوار

منتشر شده توسط | جولای 19, 2020

در طلوعی که رنگ مبهم داشت
برق فانوس کهنه ام گم شد
دست تقدیر تا که تیغ کشید
عشق تسلیم یک تبسم شد

عشق در من اگرچه نامرئی ست
در دلم رد پای ماتم هست
کوه غربت سکوت شد وقتی
تکیه گاهی به نام من هم هست

و از آن پس سکوت، یک تضمین
که سرانجام دردها شعر است
لحظه ها را به واژه بشکافی،
پشت لبخند مردها شعر است

هرچه لبها نوشت من را “خوب”،
چشمها چیز دیگری می گفت
“چشمها هم دروغ می گویند”؛
کاش دل چیزِ بهتری می گفت

رنج یعنی که با قدمهایم
کف این خانه پینه می بندد
قاب عکسی از آن چه من بودم
به سقوطم، به طعنه می خندد

پلک ها خسته از نبودنهاست
چه عمیق است زخم بینایی!
این نفسها چقدر مصنوعی ست
زنده ام در هوای تنهایی
…………

و از آن پس “قرار” ترکم گفت
راه آسودگی فقط مرگ است
هیچ چیزی همان که باید نیست
آه! این زندگی فقط مرگ است

امیر_امیدوار

….

تا کی حضور غمزده ات را ببینم و
تکرار خاطرات تو را آرزو کنم؟
در صفحه های کهنه ی تاریخ، تا به کی،
باید شکوه گمشده را جستجو کنم؟

گفتی “که هرچه دوست رِسانَد همان نکوست”
از تیغ دوست زخم عمیقی به جان ماست
گفتی تمام مردم اینجا برادرند
حالا سقوط رستم دستان از آنِ ماست

گویا عبور عقربه ها یک شکنجه است
وقتی به قدر کل جهان درد می کشی
در امتداد مبهم یک جاودانگی،
در قعر چاله های زمان درد می کشی

من دیده ام چه قدر غریبانه زنده ای!
در لحظه ای که یاد تو در هیچکس نبود
در گریه های جنگلِ بارانی شمال
یا سرفه های در دل تهرانِ غرقِ دود

گاهی پس از وداع تلخ پشت جبهه ها
اشکی به روی گونه ی هر مادری شدی
گاهی غرور غرش مردانه ی شهید
در زوزه های آتش هر سنگری شدی

نامت به روی کاغذ فالی به رنگ سبز
از دست سرد کودک کاری به من رسید
هر روز می توان غم تنهایی تو را
در آه تلخ و خسته ی هر کولبر شنید

آه ای وطن! دوباره دلت را شکسته اند
از فارس تا خزر همه در چنگ مردن است
کِی خوب می شوی که تو را زندگی کنم؟
این روزهای بد همه اش رنگ مردن است
یادت که هست عشق فقط درد بود و درد
مجنون کوچکی به غمت مبتلا شده
در من هزار پیکرِ فرهادِ مرده است
در من هزار سوگ سیاوش به پا شده

امیر_امیدوار

 همپای چرخ یک چمدان، همصدای درد
در جستجوی کوچه ای در انتهای درد

گم می شوم میان مسیری به ناکجا
گم می شوم که گم بشود رد پای درد

از من چه ماند جز غزلی با سقوط بغض،
بغض از نفس کشیده شدن در هوای درد

تقدیر تو تداوم نور است و شور و شعر
من خود وسیله ای شده ام بر بقای درد!

رفتم ولی حکایت ما جادوانه ماند
در صفحه های دفتر افسانه های درد

حالا تو یک الهه عشقی وَ تا ابد
سهمی ندارد از دل تو این خدای درد

رفتم ولی سقوط رهایم نمی کند
از ارتفاع خاطره تا هرکجای درد

امیر_امیدوار

#امیر_امیدوار

#مرتضی_خانی

#ونوس_رستمی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × یک =