سید رسول میر حیرتی

منتشر شده توسط | ژوئن 30, 2020

 حالمان هردو به یکسان بد بود
و به چشمش خیره …

گفتمش حالِ خرابِ دلِ رسوایِ زمین گیرت را میفهمم
گفت تو برِ رنگِ رخِ خسته‌یِ رویت بنگر
شمع سوسو میزد …

گفتمش از غمِ هجرانِ دل آزارِ وجودِ یاری میرنجی؟
گفت گویی ظاهرِ زلفِ پریشانِ گره خورده یِ تو غم دارد
و هوا خوب نبود …

گفتمش اشک ، درونِ چشمِ سرخت پیداست
گفت بغضی که نهان داری به دل داد زند
چندی سکوت غالب شد …

گفتمش شب گذر از تاریکیست ، صبح خواهد آمد
گفت شب تا به سحرگه ملکوتِ غمِ توست که چنین بیداری
آسمان رعدی زد …

گفتمش در پسِ دوری و دلِ تنگ کمی ، صبر آموز
گفت تو از داغِ کدامین هجران میسوزی ، که چنین بیتابی؟

و صدایِ باران
من کماکان خیره
ناگه از وزن نگاهِ سنگین ، آینه تاب نشد
ترکی بر خود زد و فرو ریخت زمین
یاد دل افتادم ..‌.

سید رسول میر حیرتی

#سید_رسول_میرحیرتی

#مرتضی_خانی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + 3 =