اصغر رضایی گماری

منتشر شده توسط | ژوئن 28, 2020

«پرنده های شهر من»

هرشب
کسی در من فریاد می زند
به دنبال صدایش تمام کوچه ها را می گردم
و پرنده ها را از آسمان شهر پس می گیرم
تا در این شعر پنهان کنم!

کسی در من راه می رود
کسی بی آنکه بدانم چرا
کتاب هایم را ورق می زند
شعرهای سال های پیشم را از بر می خواند
و فریادش در تمام کوچه ها می پیچید
من نباید حرف بزنم
نباید این شعر را بنویسم
و به دنبالش
درختان را از باغ
و چشمه ها را از کوه پس می گیرم
تا صبح چند قدم مانده است
باید دست بجنبم
شعرهایم را از تمام خطوط
و رد انگشت هایم را
از لای صفحات کتاب پاک کنم
معلوم نیست
چه کسی در خواب هایم
دارد فریاد می زند

اصغررضایی گماری _گتوند
….

«ترانه دوست داشتن»

از رفتنت حرف نمی زنند
نه این کوه
نه این رود
چرا که می دانند
یک کوه وقتی حرف می زند
پرنده هایش را از یاد خواهد برد
و یک رود وقتی حرف می زند
ماهی هایش را به باد خواهد داد

رفتن تو
گم شدن در یک قاره کشف نشده است
افتادن از دره ای ست
که انتهای آن پیدا نیست
گیر افتادن در یک مرز است
که سال ها دو کشور برسرآن جنگ دارند
رفتن تو
قدم زدن سربازی ست زخمی
در خیابان های مسکو
که از جنگ جهانی بدون کفش برگشته است
غرق شدن در جزیره ای ست
که هیچ کس نام آن را به یاد نمی آورد

آمدنت کلید می اندازد
لبخند را در من بیدار می کند
ماه را می آورد پشت پنجره
بهار را می ریزد در پیراهنم
تا درختان سبز از جیب هایم بیرون بزنند
حالا مانده ام
ترانه دوست داشتن ات را باچه کسی بخوانم
با کوهی که پرنده شده است
یا رودی که ماهی شده است

اصغررضایی گماری
خوزستان _گتوند

#اصغر_رضایی_گماری

#مرتضی_خانی

#ونوس_رستمی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − 8 =