نیما ایمانی

منتشر شده توسط | می 19, 2020

هجرت
می ترسم از این شهر، که خالی شده بی تو
از اوج حقیقت، که خیالی شده بی تو
از شومی هر لحظه ی دنیای به جز تو!
از نحسی اندیشه ی فردای به جز تو
این شهر، تمام هنرش دربه دری بود
تنهایی و رسوا شدن و بی خبری بود
از خنده ی پرکینه ی این شهر، بترسید
از جام بلورین پر از زهر بترسید
هر عاشق مجنون که به دار دلش آویخت…
” معشوقه به سامان شد ” و افسانه فروریخت!
من خاک شدم بلکه عبورت به من افتد
تا سایه ی سنگین غرورت به من افتد
رقصیدی و خندیدی و سوزاندی و رفتی…
خورشید شدی، واهمه تاباندی و رفتی
یک شهر، به اندوهم از این فاجعه خندید
وامانده نشستم سر صد راهی تردید
می سوزم و این آتش بی دود، سزا نیست
بر پیکر من، لشکر نمرود، سزا نیست!
آغاز سفر… هجرتم از کلبه ی بی نور
از مقصدم این را بلدم… دورترین دور!
از بخت بداقبال خطرپوش، گذشتم
از عشق بدآواز هنرپوش، گذشتم
◾◾◾◾◾◾
شاید بهار
مثه سایه با من به هر جا برم
خیالت کنارم قدم می زنه
خیالم به رویای تو گرم نیست!
داره زندگی مو بهم می زنه

پریشونی پایان هر درد نیست
یه دردایی صد سال همراهته
تو سینه ت می مونه، نفس می کشه
نمی خوای ولی بد هواخواهته

قراری که سوزوندی یادم نرفت
تو رفتی ولی خاطره ت گم نشد
شکستی منو اما این تیکه ها…
برای زمستونت هیزم نشد!

می دونم…تو هم مثل من خسته ای
تو هر جاده رفتی، تهش مرگ بود
گلم… گفته بودم نری… کم نشی!
تو هر باغی رفتی که بی برگ بود

تو… درگیر این مرگ خودخواسته
من مست دیوونه چشمام به در
سرم زیر برفه تا شاید بهار…
بازم خواب دیدی که… پاشو پسر

نیما ایمانی

….

#نیما_ایمانی

#مرتضی_خانی

#ونوس_رستمی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 4 =