اصغررضایی گماری

منتشر شده توسط | شهریور ۲۱, ۱۳۹۸

“شادترین انسان معاصر”

نه سی سال پیش
نه دیروز
من هر روز
با چشم باز کردن تو متولد می شوم
تابا غرور
تو را دعوت کنم به شعرهایم
که لابه لای برگ های امتحانی دانش آموزانم
برای گرفتن نمره بیست
از چشم های تو می نویسم
خوشحالم وپا به پای تو در این شعر
با کلمات می خندم
این روزها
گل ها شباهت عجیبی به روی تو دارند
وفصل ها اجازه دارند
با نام تو آغاز شوند وبا نام تو به پایان برسند
این روزها
گلدان ها حق دارند
هرجا که دوست دارند گل کنند
و درها
به هر سمتی که می خواهند باز شوند
این روزها
من شاد ترین انسان معاصرم
که تولدم را ستاره ها جشن گرفته اند
و انسان ها شبیه درخت شده اند
که با مهربانی
رو به هم ایستاده اند
با دست هایی که به پرنده رسید
با پرچم هایی که به صلح…

اصغر رضایی گماری

.

“آخرین پیامبر”

بگوچگونه؟
و از قول چه کسی بنویسم؟
که این روز،ادامه ی چشم های توست
که رو به زمین باز کردی
و رودها
ادامهِ ی صدای توست!
بگو ، چند پرنده
تا کجای این شهر باید به پرواز دربیایند
تا سین سلام صبح تو را به خورشید برسانند
چند چشمه باید بجوشد
تا پاکی تو را
رودها به آقیانوس برسانند
اصلا بگو چند سیب
از کدام باغ باید بچینم
تا گوشه ای از لبخند تو را
به بهار برسانم
حالا که به چشم های تو
خوب نگاه می کنم
پی می برم به ماجرا
شاید تو آخرین پیامبری باشی
که بدون معجزه
به تو ایمان بیاوریم!

اصغررضایی گماری

#مرتضی_خانی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده + 19 =