ونوس بیات

منتشر شده توسط | تیر ۳, ۱۳۹۸


دختر

کاگه شیرینی را روی طاقچه گذاشت و گفت :
اَر دُتی ناری ! *¹
لبخند تلخی دهانم را جر داد، دستم را روی شکمم گرفتم و آمدم توی حیاط، بوی نان داغ مشتی مریم زیر دلم زد، مثل همین چند وقت پیش که از چند فرسخی خانه‌شان به مشامم می‌رسید و خوشحال می شدم نبود، آمدم تو.
دایه کبری داشت می پرسید : درو دید ؟! *²
انگار که بار دومش باشد، یا سوم، یا هرچه.
حسین می خواست لب تر کند که پریدم وسط صدایش و گفتم : دایه گیان اگه دروغ می گیم پس چرا شیرینی آوردیم ؟!
از زبان شان فقط “گیان” گفتن را بلد شده بودم، آن روزهای اول حسین چپ و راست می آمد، دست هایش را دورم حلقه می کرد و می گفت : گیانکم * .³
دایه شیرینی را توی دهانش چپاند، دستی به سربندش کشید و بدون اینکه نگاهم کند به صندوقخانه رفت.
سرم را به هر طرف که می چرخاندم دیوارهای کاهلگی خانه برایم دهان کجی می کردند، به سمت دستشویی رفتم، نعره ی گاو توی حیاط زیر دلم زد، بعد از این همه سال هنوز به محیط روستا عادت نکرده بودم. نیمی از صورت غبار گرفته ام را توی آینه ی شکسته دستشویی نگاه کردم و از زیر روسری دستی به موهام کشیدم تا کم پشتی اش توی ذوقم بزند. انگار زندگی دست و پایم را بسته بود، چشم هایم را در آورده بود، زبانم را جلوی سگ ها انداخته بود و باقی مانده ام را در صندوق عقب ماشینش قایم کرده بود، تا بعد از پلیس راه توی یک متروکه ی به درد نخور رهایم کند. بوی روستا زیر دلم زد !
سهیلا و سکینه کنار طویله مشغول پاک کردن کله پاچه بودند، رفتم نشستم کنارشان زیر درخت مو. از بیرون صدای زنگوله می آمد.
سهیلا گفت : دستم تو این کله بود، نفهمیدم شیرینی چی دست داداش حسین بود؟ …
گفتم : یعنی تو نمی دونی ؟
گفت : نه والله خبریه ؟
گفتم : مگه چند هفته پیش سکینه نگفت چشات یه جوریه! شبیه زنای حامله شدی؟
جیغ خفه ای کشید و گفت : یا امام زمان، راس میگی؟
سرم را تکان دادم .
سکینه اول سکوت کرد و بعد زیر لب گفت : مبارک باشه.
طوری که انگار نگفته باشد و بعدش رفت توی خانه تا به حسین بگوید این زن سلیطه ات از همان اولش می دانست ولی به ما نگفت!
سهیلا گفت: چه خوش موقع فهمیدی بیا کله رو برات وا کنیم، نیت کن !
گفتم: خب چی باید بگم؟
گفت: مگه تا حالا کله وا نکردی؟ ببین اول نیت میکنی، اگه باز کردی مو ببینی دختره اگه کچل باشه پسره !
گفتم: وا !
گفت: والله
سهیلا بهتر از بقیه من را می شناخت که به این دری وری ها اعتقاد ندارم.
گفتم: نیت کردم، وا کن !
کمی با کله ور رفت و بعد موفق شد بازش کند، صدای ما مای گاو با جیغ بنفش سهیلا در آمیخت.
گفتم: کچله ؟
گفت: کچله !
خودم می دانستم به این دری وری ها اعتقاد ندارم اما ته دلم آرام شد.
بوی نان مشتی مریم با صدای گاو قاطی شد، اما زیر دلم نزد.
حسین آمد توی حیاط و بلند گفت: چه خبرته سهیلا هوار می کنی؟
سهیلا دوباره جیغ زد و گفت: مبارک باشه داداش .
سرم را به سمت صدای زنگوله ها برگرداندم.
چشم هایم را بستم، قطره اشکی که از دیشب توی چشم راستم مانده بود زمین را تر کرد :

  • حسین اگه دختر باشه توی ناراحت میشی ؟
  • راستشو بگم ؟
  • آره
  • یکم !

دستش را روی شانه ام حس کردم، بوی حسین زیر دلم زد.

  • ¹: اگه دختری نیاری !
  • ² : دروغ میگی !
  • ³ : جانم

ونوس بیات

#ونوس_بیات

#مرتضی_خانی 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × سه =