تیام زند

منتشر شده توسط | خرداد ۲۷, ۱۳۹۸

در خيابان بودم
صداي هوهوي باد در فاصله ي ساختمان ها ميپيچيد . در زير پايم صداي خش خش برگهاي خشك شده گوشم را نوازش ميداد
برگهايي كه از شاخه ها مثل قطره هاي باران مي افتاد ، من را ارام مي كرد
ناگهان قطره هاي نمناك باران را با دستان خود لمس كردم
من با شنيدن صداي پرندگان روي سيمهاي برق، به ارامش عجيبي مي رسيدم
نسيمهاي خنكي كه به صورتم مي خورد، من را ياد نوازش هاي مادرم مي انداخت
رنگهاي اتشين مثل زرد ، قرمز و نارنجي، من را ياد شعله هاي اتش مي انداخت
باران داشت شديد و شديدتر مي شد
تا تمام مردم به زير سقفها پناه ميبردند
اما من هنوز زير باران دستهايم را باز مي كردم و مي چرخيدم.
انار هايي كه قطره هاي باران انها را زيبا و زيباتر كرده بود، مردي كه خرمالو ميفروخت، با كلاه و دستكش و شال باز هم سردش بود،
در پارك براي اولين بار همه ي تاب و سر سره ها خالي بودند گلهايي كه تا چند روز پيش تر و تازه بودند خشك شده بودند
واي كه اين ارامش درون را هيچ وقت نداشتم و بالاخره به مدرسه رسيدم
در مدرسه ساعتهايي كه پشت ميزم به ساعت نگاه مي كردم تا دوباره صداها و نوازش هارا تجربه كنم
واي كه چقدر زيباست لذت دوباره چشيدن اي خوبي ها
امسال ميفهمم كه هرسال چه چيزهايي داشتم كه قدرشان را نمي دانستم
در راه خانه دوباره به همان ارامش و لذت ها رسيدم، هوهوي باد، خش خش برگ ها و …
پس از اين سال به بعد قدر پاييز و خدايم را ميدانم

تیام_زند

#تیام_زند

#مرتضی_خانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 + 19 =