ونوس بیات

منتشر شده توسط | اردیبهشت ۲۱, ۱۳۹۸


خون تو میتوانست آبی باشد وقتی رگ ت را میزدی
دریا به رودخانه می ریخت
ابر به باران بر میگشت
تو
مجموعه ای از تضادهای درونی بودی
با رگ های برآمده قرمز
و خون آبی

حرف زدن با تو
ادامه داشت
وقتی تن لش تانک های عراقی
روی عروسک سارا رفته بود
و تو هنوز قانع نشده بودی
که سارا میتواند بدون عروسکش نفس بکشد !

لب های تو می توانست
دری را باز کند
که چند حرف بی ربط از گوشه اش بیرون ریخته!

یا چشم هایت …
چشم هایت می شد
آبی باشد
تا پشت در آویزان شود
و بلا را دور کند !

پشت در اتاقم میتوانست
پای چپت باشد که نمیداند چطور در بزند
یا دستت که انگشت هایش را لای انگشتهایم جا گذاشتی
تو مجموعه ای از تضادهای درونی هستی
که وقتی نگرانی خونت می تواند آبی باشد!

ونوس بیات

همین امروز فهمیدم
تو بی اندازه غمگینی
به آدم ها به دور و بر
یه جور تازه بدبینی!
.
تو یه سیاره ی دوری
که دورت خط فرضی هس
نفوذم به تو ممکن نیس
که دور تو یه مرزی هس
.
چرا از آدمای خوب
همیشه دور میگیری!
تو هرجا خاطره داری
یهو پا میشی و میری
.
همین امروز فهمیدم
که با من رابطه ت خوبه
برای من تو این اوضاع
حضور تو فقط خوبه!
.
قدم برداشتن با تو
برای اینه غمگین شم
اگه خوشحال شی باید
به کل شهر بدبین شم!
.
برای من که رویاهام
به مشتی غم گره خورده
برای تو که تقدیرت
برات آسون بد آورده!
.
اگه کاری کنه دنیا
اگه دستی بجنبونه
هوای زندگی بی شک
همینجوری نمیمونه!…

#ونوس_بیات

#مرتضی_خانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 1 =