پوریا پلیکان

منتشر شده توسط | فروردین ۲۵, ۱۳۹۸

 دیروز پرنده ای را دیدم
که در بال های خودش اسیر شده بود
بال هایش او را
از این پشت بام به آن پشت بام می بردند
مردی که در اتومبیل گران قیمتش زندانی بود
در خیابان چرخانده می شد
زنی که حبس شده بود در قعر کیف دستی اش
مدام چیزهای تازه می خرید
تا سیاهچالش را زیباتر کند

با صدایت نردبانی بساز
بالا برو
و خورشید را صدا بزن
بپرس:
چگونه می رود
آنکه ایستاده است

با چشم هایم
می ایستم رو به روی آینه
چشم هایم که ایستاده اند و می روند

من چند مرد را در لباس های چروکیده ام
چند مرد را در پوست کهنه ام
و چند خورشید را در سرم زندانی کرده ام
که کسی صدایشان را نمی شنود

مرزی ست میان زندانی و زندانبان
مرزی ست میان کارگر و کارفرما
مرزی ست میان آن زن و مرد
که همدیگر را در آغوش گرفته اند

مرزی میان همه چیز است
فاصله ای که فاصله انداخته است
و صدای هیچکس به هیچکس نمی رسد

پوست تنم مرزی ست
که مرا از جهان جدا کرده است
مرزی ست که خودم را از خودم جدا کرده است
آنقدر جدا که صدایم به خودم نمی رسد

و آدم هایی بیرون از من اسلحه برداشته اند
آدم های درونم را می کشند

چشم هایم را می چرخانم
زمین به لرزه می افتد
آینه چروکیده می شود

بیرون می زنم از لباس هایم
بیرون می زنم از پوست تنم
بیرون می زنم از هرچه مرز
از مرزها می گذرم
اما سفر چیست
جز رفتن از سلولی به سلولی دیگر؟

قفسم را زیر بال هایم پنهان کرده ام
تپانچه ام را در سینه ام
و هر ثانیه
بیمارستانی در شقیقه هایم خمپاره می خورد
خون جاری شده بر شانه ها
خون جاری شده بر سینه ام
خون از نهرهای کف دست هایم بیرون می زند

کف دست هایت را نگاه کن
جهان از کف دست های ما جوانه زده است
جهان لوبیای سحر آمیزی ست
خدا از کف دست های ما بالا رفت
خدا از کف دست های ما به خدایی رسید

مانده ام مردم
این همه پینه را کجا پنهان می کنند
که خدا از قنوت هایشان به وحشت نمی افتد

حرف هایم بال های من اند
من در بال هایم اسیر شده ام
و آنقدر از مرزی به مرزی دیگر می روم
تا کره ی زمین در خودش گلوله شود

وطن
واژه ی خنده داری ست
برای پرنده ای که در قفس به دنیا آمده

دستت را دراز کن
کره ی زمین را بردار و
از جهان پرتاب کن ………

……………

تقدیم به هدایت

….

هرچه سرش را به دیوارها می کوبید
راهی به آسمان باز نمی شد

هرچه می دوید در اطراف خودش
چیزی به طول و عرض این قفس اضافه نمی کرد

هرچه می نالید
ماه از پشت پلک هایش بیرون نمی آمد

یک شب
شیر گاز را باز گذاشت
دراز کشید
و آرام آرام از خودش بیرون آمد

او
تنها کرگدنی نبود
که از پوست سختش کلافه شده است

#پوریا_پلیکان

#مرتضی_خانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 2 =