اصل کلی قابل تعمیم؟ نقد داستان جلوی قانون از فرانتس کافکا

منتشر شده توسط | دی ۲۲, ۱۳۹۷

داستان کوتاه “جلو قانون” یکی از داستان های فرانتس کافکاست که چون بسیاری دیگر از داستان هایش، رویکردی تمثیلی دارد. این داستانِ حدودا دو صفحه ای که این نوشتار سعی در آنالیز آن در کسوت داستانی مستقل دارد، بخش کوتاه اما مهمی است که در دل رمان “محاکمه” گنجانده شده است، آنجا که کشیش و جوزف.ک مکالمه ی جذاب پر ابهامی با هم دارند و کشیش با بیان داستان مردی دهاتی که جلوی قانون به انتظار اجازه ی ورود می نشیند، جوزف ک و در لوایش ما را –به زعم خود- با چالشی مواجه می کند که نتیجه اش آن است که باید لزوم قانون را بی چون و چرا بپذیریم. اما ما، در این مجال اندک تلاش خواهیم کرد با رمز گشایی از نمادهای درون داستان؛ نمادهای زنده یا اشیا، دریابیم آیا فحوای پیام کافکا تن دادن به ذات قانون است سوای از حقیقت داشتن یا نداشتنش، یا استنکاف از آن به واسطه ی انتزاعی و خیالی بودنش.*

برای دست یافتن به این مهم، به ترتیب به دو شخصیت داستان؛ مرد دهاتی و دربان، قانون در کسوت الف)امری لازم اما دست نیافتنی و ب)موجودی تشخص یافته و صُلب، بنیان گذاران و آمران ناشناخته ی قانون و راه های ورود به آن خواهیم پرداخت.

۱٫مرد دهاتی: این که کافکا طالب ورود به قانون را مردی دهاتی معرفی کرده است، چند نکته را به ذهن متبادر می کند: نخست سادگی یا ساده لوحی مرد، دوم بی سوادی یا ناشناخت وی از حقوق قانونی اش (آیا اکثر ما در قبال قانون چنین نیستیم؟) که هر دو موضوع بیان شده سبب می شوند، مرد سال های طولانی تا لحظه ی مرگ را سرگردان و بی پاسخ در پیشگاه قانون به انتظار بنشیند. موضوع مهم دیگر درباره ی مرد دهاتی، تن دادنش به امر و نهی های دربان است بی آن که چون و چرایی کند یا مطالبه اش را پاسخی یابد. تنها کنجکاوی مرد برای دستیابی به قانون، اول داستان روی می دهد که از غفلت کوتاه دربان برای سرک کشیدن در دالان قانون بهره می برد که البته کاری بیهوده و بی نتیجه و ابتر است. در ادامه، مرد دهاتی تمام زمان انتظار خود را صرف ناله و نفرین و شکایت می کند بی آنکه قدرت تاثیرگذاری داشته باشد یا بتواند تغییری در روند کارش ایجاد کند.

۲٫ دربان: برخلاف آن که ما چیزی از ظاهر مرد دهاتی یا نوع پوشش و حالات چهره اش نمی دانیم، کافکا از دید مرد دهاتی دربان را این گونه برایمان تصویر می کند: “در لباده ای پشمی با دماغ نوک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه”. همین عبارات استحقاق دربان را برای وظیفه ی سخت (سخت؟) و مهمش به ذهن متبادر می سازند. البته در طول داستان، بنا بر عملکردهای دربان، شناخت بیش تری از وی به دست می آید که گاه می تواند ضد و نقیض باشد. برای مثال از همان آغاز مواجهه ی مرد دهاتی و دربان، به شوخ طبعی دربان پی می بریم (آنجا که سرک کشیدن بی اجازه ی مرد دهاتی را با خنده و چشم پوشی از رفتار مرد پاسخ می دهد). در ادامه، اثراتی از دلسوزی یا همدلی نیز در دربان آشکار است؛ چهارپایه ای به مرد می دهد برای انتظار کشیدن، هدایایش را قبول می کند، آه و ناله و نفرینش را تاب می آورد (با این که خطاب آن ناسزاگویی ها به نحوی خود دربان است که دلیل محرومیت مرد دهاتی از دستیابی به قانون در نظر گرفته می شود) و در انتها برای رعایت حال مرد دهاتی که رو به موت است، خم می شود تا پاسخش را بدهد. اما در مقابل تمام این خصوصیات، نوعی از نفوذ ناپذیری، جدیت و مسوولیت پذیری را نیز در وی شاهد هستیم به گونه ای که در تمام این سال ها ذره ای سهل انگاری نمی کند و همیشه و بی وقفه سر پستش حاضر است. در این داستان شخصیت دربان کمی نیز به ابهام آلوده است (شاید چون دربانِ قانون است؛ قانونی که خود ذاتا پر ابهام می نمایاند). مثلا تا آخر داستان نخواهیم دانست که آیا خود دربان آگاهانه با مرد دهاتی مواجهه شده است یا فقط اوامر را اجرا می کند. آیا خودش اصلا قانون را می شناسد یا از همان آغاز جلوی این در گمارده شده و فقط وصف درهای دیگر و دربانان دیگر را شنیده است، آیا مرد دهاتی را می فریبد یا خود فریب خورده است و…

۳٫قانون:

الف) در کسوت امری لازم اما دست نیافتنی: در طول داستان بارها این سوال مطرح می شود که آیا قانون امری لازم است؟ اگر نیست، بر چه عنوانی شکل گرفته و اگر هست، چرا اینچنین دست نیافتنی ست. البته کافکا این سوال ها را همچون فیلسوفان، خشک و صریح بیان نمی کند بلکه در فحوای تعریف داستان و در لفاف تمثیل ها مخاطب را با چنین پرسش هایی مواجه می سازد. در این داستان هم از نگاه مرد دهاتی و هم دربان، قانون امری لازم و قطعیت یافته است چرا که مرد دهاتی کل داشته ها و عمرش را برای دسترسی به آن می دهد، دربان نیز راسخ و معتقد، به پاسبانی و پاسداری از آن پرداخته است. اما در پایان داستان، با پرسش حیاتی و مهم مرد دهاتی “اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی این همه سال ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟” و پاسخ صریح دربان: “از این جا هیچ کس به جز تو نمی تواند داخل شود، چون این درِ ورود را برای تو درست کرده بودند”، مخاطب در حیرت و ابهام غرق می شود. در اصل این پرسش و پاسخ را باید رویکرد خود کافکا دانست در مواجهه با قانون یا نقد آن زیرا با توجه به شخصیت مرد دهاتی، این پرسش برای دهان او بزرگ است، گواهش هم آن همه سال بی پرسشی؛ و آن جواب هم اگر چه شاید بر دهان دربان جاری شده، اما باز هم  پای نگرش کافکا به قانون در آن کاملا هویداست؛ رد پایی که پیش تر در شناساندن شخصیت ها عامدانه آن را مخفی کرده بود.

ب) در کسوت موجودی تشخص یافته و صُلب: در طول داستان، مخاطب سوای از مرد دهاتی و دربان و مفهومی به نام قانون، با موجودی متشخص نیز سر و کار دارد که “قانون” نامیده می شود. موجودی که خودش را پشت پرده ی قانون گذارانی مجهول الهویت مخفی کرده است؛ بنیان گذارانی که در تعریف ها گوش به گوش مخافتشان چرخیده است و همین مخوف بودن، سپر مستحکمی گشته است تا شخص شخیص قانون با همه ی اقتدار و صلبیت و تغییر نایافته گی اش، خود را در پس آن محافظت کند. برای توضیح بیش تر، یادآوری می شود که قانون نزد قوم یهود (کافکا یهودی بود) یک کابالاست؛ مجموعه دستورهایی که قبل از آمدن ادیان به دنیا آمده و به دنبال فهم ذات دنیا و انسان است. کابالا ها تغییر ناپذیر و صلب و قدیمند (در برابر حادث). در این داستان هم از همان آغاز، جایی که دربان در جواب درخواست مرد دهاتی برای ورود به قانون می گوید: “ممکن است اما نه حالا” به نحوی اشاره دارد به رازآلود بودن، دور از فهم بودن و تغییرناپذیر بودن قانون (خصوصیاتی که کابالاها دارا هستند). این اشارات در طول داستان هم ادامه دارد به نحوی که تا پایان مشخص نمی شود که قانون چیست، کجاست، چه توانایی هایی دارد، آیا برای خدمت به مردم است یا بالعکس و… اما تیر خلاص را کافکا با جمله ی پایانی اش برشقیقه ی مخاطب فرود می آورد. پیش تر گفتیم دربان در جواب پرسش مهم مرد دهاتی (به راستی چرا دهاتی این اندازه دیر چنین پرسش مهمی را مطرح کرد؟!) گفت که این در تنها مختص تو بوده است. تا اینجای کار ما تنها با ابهام سر و کله می زنیم، اما در آخرین کلام (یعنی همانطور که دربان در حال فریاد زدن در گوش مرد دهاتی ست) می گوید: “حالا من می روم و در را می بندم”! دربان! دربانی که تا پیش از این جز اجرای اوامر کاری انجام نداده است. دربانی که در آغاز داستان از جلوی دری که به گفته ی راوی “همیشه چهارطاق باز بود” کنار می رود و در روند قصه هم بارها اذعان می کند که دربانی بیش نیست به شکلی که دربان های درهای دیگر از اون تواناتر و بزرگ تر و مهیب ترند، چگونه به ناگهان چنین توانمندی قایم به ذاتی یافته است که قادر است “در را ببندد”؟ تنها پاسخی که می توان داد، این است که کافکا با چنین پایان بندی ای، قصد گذاشتن نقطه ی پایان بر تصلب و بی تغییریِ قدرت یگانه ی قانون|کابالا را داشته است. در غیر این صورت، پاسخی بر چنین پایان بندی ای نخواهیم داشت.

پیش از نتیجه گیری نهایی، یادآوری می شود که همین داستان کوتاه دو صفحه ای، چنان در نظر فیلسوفان و متفکران عصر حاضر مهم جلوه کرده، که کسانی چون ژاک دریدا آن را مجزا تجزیه و تحلیل کرده اند. وی با استعانت از مساله ی معنا، نتیجه می گیرد که معنای نهایی (قانون) در چرخه ای از تفاوت ها همواره به تاخیر می افتد در حالی که همچنان همچون یک شرط استعلایی یا یک ایده ی نهایی همواره ما را به سوی خود فرا می خواند.

در مقام جمع بندی، به پرسش و پاسخ پایانی کشیش و جورف.ک ارجاع داده می شود؛ پرسش ها و پاسخ هایی که در زمانه و عصر کافکا یعنی نیمه ی اول قرن بیستم در شرف بیان است. در پایانِ مکالمه، کشیش، در مقام کارگزار امر قدسی (شما بخوانید قانون) سعی در القای این دارد که اگر به لیاقت دربان  که وابسته به قانون است و با حکم قانون سر پست گذاشته شده شک کنیم، به نفس قانون شک کرده ایم. جوزف.ک  پاسخ می دهد اگر این گونه باشد “باید هرچه را دربان می گوید، حقیقت بینگاریم”. کشیش استدلالش را اینگونه توجیه می کند: “لازم نیست هرچیزی را حقیقت انگاشت. تنها باید لزومش را پذیرفت”. جوزف.ک اما پاسخ تامل برانگیزی می دهد: “نتیجه ی غم انگیزی است، ولی به صورت یک امر کلی قابل تعمیم است”.

حال ما انسان های قرن بیست و یکمی پس از خوانش “جلوی قانون” یا “محاکمه”، پس از آن که کشیش و ک. مکالمه شان را به پایان برده اند، با خود زمزمه می کنیم آیا واقعا این نتیجه گیری غم انگیز، به صورت یک امر کلی قابل تعمیم است؟ *از مخاطبان گرامی دعوت می شود پیش از خواندن سطور پیش رو، داستان را مطالعه کنند*

#ندا_شیروی 
#فرانتس_کافکا #جلوی_قانون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − هشت =