نقد روانکاوی داستان جلوی قانون اثری از فرانتس کافکا

منتشر شده توسط | دی ۲۱, ۱۳۹۷

انسان همیشه در تارعنکبوت افکار خودش گیر می‌افتد. این افکار را ذهن ما می‌سازد. ذهن ما شبیه عنکبوتی عمل می‌کند که مدام در حال تار تنیدن است. تار قوانینی که در کودکی از پدر و مادر وام گرفته‌ایم و هر لحظه خود را به آن‌ها مقید می‌کنیم و به همین دلیل است که زندگی بر ما سخت می‌گذرد. در حالت عادی، زندگی را نه دیگران، نه شرایط بیرونی و نه اجتماع، که خودمان سخت می‌کنیم. با این مقدمه می‌خواهم بروم سراغ داستان کوتاه جلوی قانون، نوشته‌ی فرانتس کافکا؛ نویسنده‌ی آلمانی‌زبان قرن بیستم. او در سال ۱۸۸۳ در پراگ به دنیا آمد، با سه خواهر از خودش کوچکتر بزرگ شد و درس وکالت خواند. برای یک شرکت بیمه کار می‌کرد و داستان‌هایش معمولا در شب نوشته می‌شدند.
ویلیام کین در نوشتن مانند بزرگان* می‌گوید: «قهرمان‌های کافکا با تمام قدرت تلاش می‌کنند کارهای ساده‌ای را به انجام برسانند کارهایی مثل گذاشتن قرار ملاقات با مقامی رسمی یا سفر به مقصدی نزدیک و در نهایت هم شکست می‌خورند». نمونه‌اش را در رمان محاکمه، قصر و مسخ می‌توان دید و نیز در داستان‌های کوتاه قهرمانِ‌گرسنگی و جلویِ‌قانون. اگرچه در ابتدای داستان قهرمان گرسنگی او به خاطر مقاومتش مورد تحسین قرار می‌گیرد و تشویق می‌شود اما در پایان به دلیل روشی که برای زندگی در پیش گرفته مجازات شده و شکست می‌خورد. و در داستان دیگرش؛ جلوی قانون مردی روستایی قصد ورود به قانون را دارد اما جلوی قانون دربانی ایستاده است و به او اجازه‌ی ورود نمی‌دهد.
این عنصر به ظاهر شکست در داستان‌های کافکا به قول ویلیام کین، کیفیت کابوس‌مانند رویا را نشان می‌دهد. او می‌گوید: «تمام پیرنگ‌های کافکا “کیفیت رویاگونه‌ای دارند که کافکا به عنوان قرینه‌ای برای زندگی درونی رویاگونه‌ی خویش در نظر گرفته بود” اما استفاده‌ی او از کیفیت انعطاف‌پذیر تصاویر رویاگونه صرفا به این منظور نیست که وضعیت خودش را به عنوان یک نویسنده به تصویر بکشد. او وضعیت بشر را نیز به شیوه‌ای اکسپرسیونیستی به نمایش می‌گذارد. ذهن انسان به این شکل کار می‌کند: عملکردش غیر خطی است، به شیوه‌ای رویاگونه. فروید این خصوصیت ذهن را در آثارش تجزیه و تحلیل کرد. کافکا آن را به تصویر کشید».
از این رو نقد روانکاوانه‌ی آثار کافکا، شبیه تعبیر یک خواب است. در داستان جلوی قانون دو کاراکتر اصلی وجود دارند. نگهبانِ سرسخت و مرد روستایی. مرد روستایی نمادی است از انسان ناآگاه اما من دوست دارم بگویم این مرد نماد کودک درون است که هنوز به بلوغ نرسیده و با ناملایمات زندگی مشقت‌بار دوران بزرگسالی آشنا نشده است. بهتر بگویم انرژی کودکی که تا زمان مرگ، بخش قابل توجهی از ساختار شخصیت و ناخوداگاه انسان را تشکیل می‌دهد و در زندگی او جریان دارد. گاهی خودش را بروز می‌دهد و او را تبدیل به فردی خوشبخت می‌کند که به امیال و آرزوهای سرکوب شده‌اش می رسد و گاهی افسار زندگی او را در دست گرفته به قهقرا می‌برد.
قانون، تجربه‌ی زندگی است و مامور قانون، قوانین سخت والدگری که در مسیر رشد انسان توسط والدین تنظیم می‌شوند و آن‌قدر بلندبلند خوانده می‌شوند که پژواکشان تا ابد در گوش‌مان می‌پیچد. صدای والدین سخت‌گیر، درونی‌شده و اجازه‌ی تجربه‌ی درستِ هیجانات را به ما نمی‌دهد. این امر کم‌کم ذهنیت ما را تبدیل می‌کند به میله‌های بلند و آهنین زندان/قانونی که مجال ورود به آن را نداریم. بنابراین یاد می‌گیریم در برابر دانستن، آگاهی و تجربه مقاومت کنیم. «مرد سالیان آزگار پشت در منتظر می‌ماند تا اجازه‌ی ورود بگیرد و دست از همهی دارایی‌هایش می‌کشد به این امید که به دربان رشوه بدهد**» اما چیزی در درون مرد روستایی است که نمی‌گذارد وارد قانون شود. کشف آن چیز، مساله‌ی بسیار مهمی است که کافکا به زیبایی در داستان خود به تصویر می‌کشد: «دربان در گوش مرد فریاد می‌زند: “جز تو هیچ‌کس نمی‌توانست به اینجا راه یابد، چون این در تنها برای تو بود. حالا می‌روم و می‌بندمش” ». آن چیز، خود ما است. خود گم‌شده‌ای که در تمام طول عمرمان بهش بی‌توجه بوده‌ایم و پشت نقاب‌های مختلف اجتماعی، شغل، تحصیلات، هنر، و باقی ماجرا پنهانش کرده‌ایم، تنها و منزوی رهایش کرده‌ایم و به زندگی خالی از جان و هیجانات واقعی بی‌آن که احساسش کنیم تن داده‌ایم تا رضایت دربان‌های سخت‌گیر و ترسناک ذهن‌مان را جلب کنیم. ما حتا برای باز کردن لایه‌های ذهن که ورود به آن‌ها یکی پس از دیگری سخت‌تر می‌شود، (دربان به مرد می‌گوید که از هر تالار به تالار بعدی، دربان‌هایی دم در ایستاده‌اند، یکی نیرومندتر از دیگری و قیافه‌ی دربان سوم به قدری هولناک است که من خودم تاب دیدنش را ندارم) هزینه می‎می‌دهیم. هزینه‌ای گزاف. همان‌طور که در ابتدای داستان هم آمده است «مرد روستایی، دست از همه‌ی دارایی‌هایش می‌کشد به این امید که به دربان رشوه بدهد. دربان همه را می‌پذیرد ولی با گرفتن هر پیشکش می‌گوید: “این را فقط از آن جهت می‌گیرم که احساس نکنی از تلاشی فروگذار کرده‌ای”»
کافکا در جایی می‌گوید: «ادبیات یک تیشه است که با آن دریاهای یخ زده ی درون‎مان را می‌شکنیم» و به این ترتیب خود او در این داستان، ما را با یک توانایی دیگر ذهن آشنا می کند. بازی‌کردن و گول‌زدن. ذهن ما دایم در حال بازی کردن با ماست. او با کمک‌گرفتن از ضمیر مرموز ناخوداگاه که گنجینه‌ی زخم‌های فردی و جمعیِ بشری است، هر لحظه هیجانات ما را به بازی می‌گیرد. می‌بینید که چه بی دلیل و بی‌هنگام عصبی و خشمگین می‌شویم؟ حسادت می‌ورزیم؟ بغض می‌کنیم و غم مثل زالو می‌چسبد به گلویمان و اندوه، اندوه بی‌دلیل، امان‌مان را می‌برد؟ این امر به دلیل ناآگاهی از وجود ابعاد مختلف شخصیت‌مان، ناآگاهی از ضمیر ناخوداگاه و دردهایی که در آن نهفته، و نیز ذهن یا همان قوانین سنگین والدگری است که چون مار کبری روی گنج هایش خوابیده است و اجازه نمی‌دهد به‌شان نزدیک شویم. آن‌ها را بشناسیم، درک کنیم، درد بکشیم و از دردشان رها شویم.
تنها وقتی به این امر واقف می‌شویم که پیر شده‌ایم و عمری را به تجربه‌های دردناک گذرانده‌ایم. در ابتدای داستان نگهبان به مرد می‌گوید: «ممکن است. اما نه حالا». این جمله می‌تواند امید به آینده‌ای باشد که وجود ندارد یا آینده‌ای که وجود خواهد داشت. همه چیز بستگی به خود ما دارد. خودی که حالا گم‌شده و سرگردان پشت در قوانین ذهن‌مان گیر کرده است. اما در پایان ناگهان همه چیز تغییر می‌کند. مرد روستایی به مرگ نزدیک می شود، تا شاید مرد دیگری که نماد آگاهی است در او به دنیا بیاید. خود واقعی و سلف درمانده‌اش را از زیر آوار نقاب‌های ویران‌کننده و حالا دیگر ویران‌شده بیرون بکشد و ببیند.
صادق هدایت این جای داستان را این طور ترجمه کرده است :«بالاخره در حالت بچگی افتاد… بالاخره چشم ضعیف شد، به طوری که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریک‌تر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند. ولی حالا در تاریکی، شعله‌ی باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید…. پاسبان در قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملا به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود…» حالا مرد روستایی به خود واقعی و کودکش نزدیک می‌شود، متوجه تاریکی درونش شده و نورآگاهی را می‌بیند. نورِ آگاهی می‌تابد. به سلف درمانده‌ی حقیرشده‌ی او و هیجانات منفی و مثبتِ به نمایش درنیامده‌ای که در سایه‌ی شناخت خود حالا دیگر می‌توانست ببیند. آن شعله را که هرگز ندیده بود و مِن‌بعد همچون چراغی در اتاق تاریک ناخوداگاه می‌درخشید و امیدوارش می کرد، چرا که مرد خودش را، آن گم‌شده را یافته بود.

رها شاه‌ولد

*نوشتن مانند بزرگان، ویلیام کین، ترجمه‌ی کاوه فولادی‌نسب و مریم کهنسال نودهی
** جلوی قانون، نوشته‌ی فرانتس کافکا، ترجمه‎ی علی اصغر حدادی
بیوگرافی: رها شاه‌ولد، متولد ۱۳۶۰، فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد روانشناسی از دانشگاه خوارزمی تهران، مشاور و نویسنده‌ی نمایشنامه‌های کوتاه برای رادیو سلامت. شاید هم داستان‌نویس                               #رها_شاه_ولد #فرانتس_کافکا #جلوی_قانون



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + 6 =