محمدرضا آبیار

منتشر شده توسط | آبان ۷, ۱۳۹۷

چقدر شعر بدهکار چشم های توام
چقدر بوسهء ممتد به من بدهکاری
حساب صاف نکردیم، وقت رفتن نیست
هنوز باورم این است : دوستم داری

بمان که ماهی و دریای یکدگر باشیم
و بی حضور هم از ریشه بی ثمر باشیم
و فکر کن که چه تنهاست ماهی کوچک
دچار آبی دریا، اسیر ناچاری

خیال کن بروی ، بعد از آن چه خواهد شد ؟
شریک غربت و تنهایی ات که خواهد شد ؟
جهان خلاصه شود بعد هم در این تصویر
شراب و قرص و خیالات و زیر سیگاری

ببین بدون هم اوضاعمان غم انگیز است
و چار فصل زمین هم مدام پاییز است
بگو که معنی دل کندنت کدام یک است
میان قصهء عاشق کشی ، خود آزاری ؟

برای پیر شدن پای هم بمان گل من
به شعر و بوسه و آغوش هم گره خوردن
نماز عشق بخوانم ، قنوت من باشی
که دل خوشم به همین آرزوی تکراری

محمدرضا_آبیار

خون_بها


من از پنجره ردِّ پای تو رو
تا اون سوی دنیا رَصَد می کنم
تو فکرم کنارت نفس می کشم
تو رو از خیابونا رد می کنم

واسه بدرقه شعر میگم برات
تا برگردی بازم به آغوش من
یه کم دیر کردی بهم ریختم
ببین سَر کِشیده پَر از هوش من

شب و روزمون گیج عشق توایم
من و فصلِ پاییز و فنجونِ چای
تمام جهان وقفِ اون لحظه که
با یک شاخه بوسه به خونه میای

به تیک تاک ساعت حسودی نکن
اگه بیشتر از تو جلو چشمَمِه
به چشم انتظاریم هم دلخوشم
که هر ثانیه بیشتر تِشنَمِه

تو آب حیاتی تو شاخه نبات
مگه میشه یادم بره خواستَنِت ؟!
واست شعر میگم جهان مست شه
از احساسمو بوی پیراهَنِت

محمدرضا_آبیار


اولین روزهای پاییز است
تازه آغاز شوم دلتنگی ست
تازه این ابتدای غربتمان
در میان هجوم دلتنگی ست

مهر آغوش باز کرده که بغض
در پناهش به گریه آمیزد
بغض امّا هزار حسرت را
در گلوی سکوت می ریزد

اشک در ما چه منزوی شده است
ابر پاییز انتقام بگیر
به چه کاری می آید این باران
خون ببار از فراق یک دل سیر

مهر بی مهر ، ماه بی رحمی
دردهایی نگفتنی دارم
قدر یک عمر فحش کفر آمیز
به پریشانی ات بدهکارم

من بدهکار مهر ماه توام
فصل پاییز ای عجوزه ی سال
هرچه خواندیم در تو راه نیافت
یا محوّل ، لحول و الاحوال

صبح ها بوی گند دلتنگی
پر شده در شمیم بارانت
بدتر آن که پس از گذشتن مهر
می رسد وحشیانه آبانت

اوج کفران من تویی آبان
آرزوها نهفته در کفن ات
هشتمین ماه سال خورشیدی
عقربی کینه توز طرح تنت

تو نگهبان آب ها شده ای
چشم ها از تو خشک و بیمارند
بغض ها از تو بی اثر ماندند
گونه ها گریه آرزو دارند

سد شدی روی اشکمان آبان
حسرت گریه بدترین چیز است
خواستی دق کنیم و دم نزنیم
دلمان از گلایه لبریز است

من به آذر نمی رسم امسال
فصل پاییز من ، خدا حافظ
مهر و آبان تو مرا بس بود
بغض لبریز من ، خدا حافظ

محمدرضا_آبیار

خون_بها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 2 =