علیرضا عیسی پور

منتشر شده توسط | شهریور ۱۲, ۱۳۹۷

روزی که نباشی, یک فاجعه مانده
ته مانده فنجان, یک سانحه مانده

روزی که نباشی, غمنامهٔ جان دوز
خاکستر عشقی, از قهوهٔ لب سوز

روزی که نباشی، ویرانه یک روم
در صحنه چشمم،از شعبدهٔ شوم

روزی که نباشی، یک خَرمن روشن
یک غنچهٔ مانده، در حسرت گلشن

روزی که نباشی، ناقوسِ جداییست
هر ثانیه آنروز، یک روز کَذایییست

روزی که نباشی, هر لحظه جانکاه
یک خدشه محکم، روی غزل ماه

روزی که نباشی، یک محکمه مانده
من همچو صدایی، از همهمه مانده

#علیرضا_عیسی_پور


قامتِ نیمکت، خَم شده انگار
زیرِ گرمایِ آغوشِ شبْ زنده

رو به امواجِ دریایِ بی طوفان
زیرِ شبْ نورِ فانوسِ لبْ ژِنده

نم نمِ باد وُ بارانِ شبْ شَرجی
می دَوَد رویِ پِلکانِ یک آهو

شرم وُ پروایِ پروانه ای ناگاه
میپَرد رویِ چشمانِ آن شبْ بو

رقصِ پاییز وُ دستانِ لرزان اَش
ترسِ بیماری اَش در دلم، بیدار

نغمه اَش میشود چنگِ موسیقی
لَرزَد از سوز وُ سرما چُنان گیتار

چون جهیزیه ای بر سرِ دستم
از تنم می دَوَد کُتْ، چُنان خُنچه

همچو گلبرگی در میان گیرَد
در بغل می فشارم تنِ غنچه

از قَضا طالعم سَعد وُ نیک آمد
مینَشیند سرش، رویِ این شانه

هم کبوتر نشسته سرِ این بام
هم همایِ سعادت بر این خانه

میکِشم دستِ خود، رویِ بازویَش
خنده هایِ مَلیحشْ به دل مژده

چشم او بی امانْ نوحه میخواند
قلبِ من پایِ منبر، به او سجده

تشنه همچون یَهودا به آخرْ شام
حسرتِ سیبِ لب هایِ او بر دل

سرخی اش با اشاراتِ موزونی
چون شرابی که دعوت کند بر کِل

ترسم از شهوتِ بادِ بی حُرمت!
دستِ من حاجبِ مویِ سرمستش

همچو بیماری, بر ضریحَش چنگ
دستِ من میشود قفلْ در دستش

یادِ هر یاد اَش, همچو داسِ مرگ
می کِشد آتش این تار وُ پودم را

ماندم از دریا, خاطرش خورشید
تابش اَش خشکانیده رودم را

وادیِ عشق اَش, چِهار دروازه
ریخته بر هر یک، تار وُ هر پارَ اَم

می شود مجنون,ارتعاشی تُند
در دلِ گورِ خود, از دلِ زار ام

#علیرضا_عیسی_پور

2 thoughts on “علیرضا عیسی پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 5 =