داستان کوتاه «جنایت قانونی»؛ سحر عیوضی

منتشر شده توسط | مرداد ۲۳, ۱۳۹۷

وقتی سرم را از روی میز برداشتم تازه متوجه شدم که سر دردم بهتر شده . از آن سر دردهایی که دست از سر ادم بر نمی دارند و با یک مسکن قوی و چای و قهوه دست از سرت بر نمی دارند. نگاه به فروشگاه انداختم از شیار بی رمق افتاب زرد که نورش را پاشیده بود بین سایه روشن راهرو ها متوجه شدم که ساعت از پنج هم گذشته و باید تمام کارمندان و کارگرهای انبارم تعطیل کرده باشند. عجیب بود که کسی من را بیدار نکرده بود و خداحافظی نکرده بودند بخصوص خانوم های صندوق دار که همیشه عادت داشتند خداحافظی گرمی با رئیسشان داشته باشند. خب مهم هم نبود شاید دیده بودند که به خواب عمیقی فرو رفتم ترجیح دادنند که بیدارم نکنند. مهم نیست باید سری به قسمت انبار بزنم بعضی وقتها در سوله به درستی قفل نمی شود و کارگرها یادشان می رود چفت در را خوب بزنند از پله ها پایین رفتم کسی در سوله و قفسه ها نبود چفت در را نزده بودنند عجیب بود که چفت به نظرم خیلی سنگین به نظر می رسید هر چقدر هل دادم بسته نشد البته مهم نبود چون قفل اصلی در بسته شده بود و خطری هم نداشت. باید فردا به یکی از کارگرها بگویم که روغن کاری کند تا روان تر بسته شود.

هوا داشت تاریک تر می شد سر دردم کاملا خوب شده بود. باید میز کارم را مرتب کنم و خانه بروم البته برای مرد مجردی مثل من خانه و محل کار فرق چندانی ندارد فقط در محل کار به درستی نمی شود خوابید و نمی شود استحمام کرد. روزهای اول که این فروشگاه بزرگ را تاسیس کردم تقریبا بیشتر ساعات روزم را در فروشگاه سپری می کردم باید به سفارشات و سیستم های حسابداری و خرید و انبارداری می پرداختم بعدها که کار رونق گرفت چند کارمند استخدام کردم و کارگرهای انبار آموزش های بیشتری دادم . الان سود خوبی دارم و همین بزرگترین هدفم در زندگی است.

کتم را برداشتم و به سمت در اصلی فروشگاه رفتم که متوجه شدم چیزی بین قفسه های مواد شوینده قرار دارد. نزدیک تر شدم پاها و کفش ها و تن یک مرد بود که دراز به دراز کف سالن افتاده بود . لحظه ای شوکه شدم. عقب رفتم . یک مرد بود یک مرد میانسال . حالا باید چکار می کردم این مرد چرا اینجا افتاده به نظر نمی رسد که از کارمندانم باشند کارگرها هم لباس فرم دارند . کت و شلوار مارک پوشیده بود و از صورت بر زمین افتاده بود . یعنی چه کسی می تواند باشد از همسایه ها؟  آن پیرمرد روبه رویی که مغازه کفش فروشی داشت آرم قدیمی بلا . کفش های چرم و مد جدید می آورد و تابلوی مغازه اش مثل خودش ماقبل انقلاب خاک می خورد . نه تابلو را عوض می کرد و نه خودش و نه نام فروشگاه ش را . یا آن مرد خوش پوش فروشگاه کناری که مبل های شیک داشت و ساخت ترکیه اتیکت میزد اما فقط من میدادنم که ساخت ایران است و در کارخانه ای در رباط کریم تولید می شود. چرا باید او به فروشگاه من بیایید؟ او تقریبا کسی را آدم حساب نمی کند و چرا بادید هوس کند در فروشگاه من بمیرد ؟ ممکن است کسی را کشته باشد و صبر کند وقتی همه کارمندانم رفتند از خواب من سو استفاده کرده باشد و جنازه را کشان کشان به سالن شوینده ها آورده باشد. اما چطور این کار را کرده ؟ اینجا خیابان شلوغی نیست . اما همیشه مردم در رفت و آمد هستند. باید یک نگاهی به اطراف بکنم. خیابان در غروب گرگ و میشی فرو رفته . یک زوج از مغازه کفش فروشی بلا بیرون می آیند و در مغازه مبل فروشی فقط کارمند مرد شیک پوش  تلویزیون تماشا می کند. همه چیز عادی است حتی آن گربه سیاه همیشگی که زیر ماشین شاسی بلند مشکی ام خوابیده. بهتر است سراغ مرد را از کارمندش بگیرم نزدیکش می روم و سلام می کنم متوجه ام نمی شود . صدای تلویزیون بیش از حد بالاست و گوینده با آب و تاب گزارش فوتبالی را می دهد که تیم حریف یک موقعیت عالی را از دست می دهند. چهره مرد درهم می شود اما این هم دلیل نمی شود نسبت به من بی تفاوت باشد . احساس حقارت کردم ترجیح دادم وارد بحث نشوم از همان در که آماده بودم بیرون رفتم .

تصمیم گرفتم دوربین های فروشگاه را چک کنم. من پشت میز در حال کار کردن بودم سرم را روی میز گذاشتم و کارگرهای انبار با پایان یافتن ساعت کاری لباس پوشیدند و رفتند . صندوق دارهای خانوم وقتی دیدند خوابم نزدیک نشدند و از هم خداحافظی کردند و رفتند . من چند لحظه بعد بیدار شدم . کمی ایستادم انگار احساس سرگیجگی میکردم به سمت قفسه ها رفتم اما یادم نمی آید سمت قفسه ها رفته باشم و بعد ناپدید شدم . خیلی عجیب بود.

حالا باید چکار کنم شاید بهتر باشد به پلیس زنگ بزنم. چه آبرو ریزی بزرگی در شهر کوچکی مثل اینجا خبر ها خیلی زود پخش می شوند پیدا شدن جنازه در فروشگاه بزرگ ایران مال . احتمالا باید به کارگرها و کارمندانم زنگ بزنم که سر کار نیایند. حتما تیم تجسس و کارآگاهان از راه می رسند و نمونه برداری و انگشت نگاری می کنند از من بازجویی می شود و مدتها و روزها و یا حتی یک ماه فروشگاه بسته شود یک نوار زرد رنگ دور قفسه ها می بندند. وای چه رسوایی بزرگی . حتما مشتریان زیادی را از دست خواهم داد. تاریخ مصرف جنس هایم در انبار خواهند گذشت و متحمل ضررهای بیشتری خواهم شد. چقدر بد . باید خودم دست به کار شوم اصلا شاید بهتر باشد جنازه را به پیاده رو بکشانم و بعد به  پلیس زنگ بزنم . اینطور بهتر است و خطری فروشگاهم را تهدید نمی کند. نزدیک مرد شدم تقریبا هیچ تکانی نخورده و هیچ اثری از زنده بودن در او دیده نمی شود. بهتر است او را برگردانم شاید بهتر باشد از یک دستمال استفاده کنم . که اثر انگشتم روی تن مرد و لباسش باقی نماند.

باید اعتراف کنم سنگین بود خیلی سنگین وقتی برگشت چهره مات و بی حالتش را شناختم این امکان نداشت چقدر شبیه من بود. نه خود من بود . آن خال روی گونه چپ و آن کراوات مشکی و پیراهن سفید من بودم . من بودم که دراز به دراز افتاده بودم و اثری از نبض نداشتم به خیابان نگاه کردم دیگر تاریک شده بود و فقط آن  گربه سیاه به من نگاه میکرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

8 − پنج =