محمدصادق حسینی

منتشر شده توسط | مرداد ۱۵, ۱۳۹۷

شاعر خوش سلیقه ای هستم
چشم او چشمه ی غزل جوشم
مو به مو پیچ می خورد نفسش
در مشامی که آه…مدهوشم!

من نمیخواستم بخواهمش؛او
او مرا خواند با قدم هایش
وَ به من گفت “عاشقش بشوم”
شعرهایم فدایِ غم هایش!

من نباید به او نمی گفتم
او چرا اینچنین “مرا” میخواست؟!
او چرا دلبرِ منِ دیو است
او چرا خواست؟ او چرا زیباست؟

من برایش چقدر دردسرم!
سرِ او دردِ دردسر دارد؛
سایه ی غم به من بیفتد اگر
او چرا همچو ابر می بارد؟

او چرا اینقَدَر حیا دارد؟
وَ چگونه؛چطور محجوب است؟
من اگر تیره،من اگر تاریک
او چرا گفت “تیره هم خوب است”؟

او که لبخند می زد؛عاشق شد!
من چرا ناشیانه رقصیدم؟
او چرا اسم کاملم را گفت؟!
من چرا بی گدار خندیدم؟

می تپد قلب او به خاطر من؟
من چرا می تپم به خاطر او؟
او چراهای جالبی دارد
دوست داری مرا؟ دوباره بگو…

#محمدصادق_حسینی


با تو مرا نگفته ی بسیار مانده است
گل کاشتی! پس از تو فقط خار مانده است
بعد از تو بین دایره ی واژگانِ من
تکرار تلخ واژه ی “بی یار” مانده است
بعد از تو شعرها خودشان جوهری شدند
حتّی قلم پس از تو عزادار مانده است
ای بیخیال! دخترکِ خام قصه ها؛
یک مرد با خیال تو بیدار مانده است!
از خانه ی خیالی آینده ای که نیست؛
شعری به زیر وزنه ی آوار مانده است!
بعد از تو ساز می زنم هرجا دلم گرفت
از اشک در نگاه من این “تار” مانده است
با اضطرابْ صندلی و با اقتدار سقف
حالا فقط گره زدنِ دار مانده است!
آویختم تمام تو را برطناب دار
مرگ است حقّ آن که به اجبار مانده است…
افتاد صندلی و کمی دست و پا زدی
با تو مرا نگفته ی بسیار مانده است…

#محمدصادق_حسینی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 2 =