یاسر حجازی

منتشر شده توسط | تیر ۳۰, ۱۳۹۷

وقتی که شهر، حاشیه اش درد میکند
ساعت مدام ثانیه اش درد میکند

آنقدر اجاق برزخ مطبخ نسوخت که
مادر غذای ادویه اش درد میکند

آنکس که آب داد چرا نانش آجر است؟
بابا همیشه ارثیه اش درد میکند

مهری که مسکنش به تماشا نشسته است
حکمی که بار تخلیه اش درد میکند

آجر به نان کارگری چنگ میزند
بنا بنای ابنیه اش درد میکند

حرف از کتاب و دفتر و خودکار میزنی
با کودکی که تغذیه اش درد میکند؟

دیگر دعایمان به اجابت نمی رسد
زیرا کتاب، ادعیه اش درد میکند

شاعر دوباره حرف دلش ناتمام ماند
شاید ردیف قافیه اش درد میکند

#یاســـــرحجازی


در ازدحام عرق روی خط پیشانی
دوباره حوصله اش از نجابتش سر رفت
تمام خستگی اش را به واژه ها داد و
برای شعر شدن واژه سمت دفتر رفت

و دفتری که سکوتش بلای جانش بود
و دفتری که در آوار حرف ها خم شد
و دفتری که در اردیبهشت برگش ریخت
ممیزی شد و قطرش ورق ورق کم شد

در اختلاف نظرها جوانیش گم شد
بجای شعر فقط شد شعار پشت شعار
در اختلاف نظرها نشد خودش باشد
در اختلاف نظر بین کاغذ و خودکار

فرار میکند از بخت و ننگ مادر زاد
فرار میکند از خویشتن به آزادی
فرار میکند از … نه …ولی فراری شد
کسی که دشت وجودش ندارد آبادی

کسی که نیم دلش شد شبیه مزرعه ای
که در میانه ی گرمای تیر یخ زده است
نپرس حال اسفبار سمت دیگر را
که سمت دیگر این دشت را ملخ زده است

دو پای رفتن شاعر عصای شعرش شد
برای ناب شدن ماند و ماند و در جا زد
ولی چه سود کسی دور قاب ها را چید
که خشت را به همه جای آینه جا زد

چقدر کار عجیبی است واژه خط کردن
کشیده آخر مصرع بلند خواهد شد
عجیب تر که برایش کشیده خواهد خورد
و شاعر آخر قصه به بند خواهد شد

#ياســـــرحجازى

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش − 3 =