علی علیرضایی

منتشر شده توسط | تیر ۳۰, ۱۳۹۷

مردم! اجازه هست بگویم؟
“من دوست … نه ، نمی شود”م را
مردم اجازه هست بکوبم؟
سر بر توالی ابدم را

آرام و سفت و سخت و عبوسم
دیوانه خانه ترس ندارد
این راه حل ساده ی موعود
در من که وقت درس ندارد

تن می زنم به رعشه که شاید
گیلاسِ توی مشت بلرزد
بن بست های دایم شب ها
به این فشنگ مست بیارزد

ترکیب قرص و نان و برنجم
از خودکشی و آه ! نگفتم
بخت بلند ویلچری ام را
به اولین گناه نگفتم

راسکلنیکف شدم که دو دستم
احساس را ربود نفهمید
با فلسفه به عمق لجن رفت
تقصیر من نبود نفهمید

از دنده چپ بلند شدن ها
زاییده ی دو دیده ی تر شد
عصیان سجده کردن شیطان:
حوا شروع زجر بشر شد

باید تقاص این بدهی را
از درب های بسته بپرسم
مدیون قسط زندگی ام ؛ از
ششلول های خسته بپرسم

آغاز:از خودم به خودم تا
آغوش مهربانی دشمن
من مسخ می شوم که بگیرم
یک زندگی تلخ تر از من

پایان درد و رنج جهانی
انگیزه ی جنایت صوری
شیرین ترم به قهوه ی جبری
تا شهد انتخابی زوری

بوی دهان و مانده ی الکل
جای کبود باقی تب ها
با عشق حل نشد که نمی شد
آواره ام به وسعت شب ها

یا می رسم به قصه ی بعدی
با این بلیط خالی خالی
یا می رسم به مقصد قبلی
بی خانمان و سرد و سوالی

دنبال ردپای غریبم
در کوچه های شهر نباشید
من شوکران خالص و نابم
در فکر پادزهر نباشید /

#علی_علیرضایی


وسط کافه نادری بودم
گیج در عمق آخرین بن بست
که خیالت چه شور می رقصد
توی چشمان خیس عاشق مست
باختم تازه اول بازی ست
یک قمار از تو لای این همه دست
فکر دلواپسی که من دارم
شهرزادم کجای این شهر است؟

می نوشتم بدون وزن چرا؟
بر پر کاه ؛ شعر سنگینم
بغض های سپید من از عشق
به سیاهی تلخ نفرینم
به زنی رنگ نعره های رقیب
دختری توی حصر خونینم
انتظاری همیشگی هستی:
تخت خواب غریب غمگینم!

پشت این میله های بی احساس
قلب خود را به هیچ نسپردی
بازجویی مرد روشنفکر !
که “موسیو!!! چرا تو دل بردی؟”
نور می خواست کنج کور اتاق
مثل گل/خانه هات پژمردی
از زمین و زمان کتک خوردم
از زمین و زمان کتک خوردی

سبز شو لای بستن چمدان
سفری ناگزیر … سمت کجا؟
لای چرخ دو غربت محضم
بوق ماشین خسته و سرما
رفتنم بعد ماندنت قطعی ست
نیستی … تا که می روم تنها
دور می شد دو لب به تدریج و
گفتن “دوستت …”:قحط هجا !

نقطه ، بیخود نوشتن از سر خط
نذر ابیات کوچه را داریم
یک محل پچ پچ از من و تو شده
قصه ی تازه ای که ما داریم
مزه ی زندگی فقط این بود:
آش شوری که بی هوا داریم
و پیازی که خردتر بشوم
قطراتی که هر دو تا داریم

حجم پس لرزه ی دعاهامان
دود شد ؛ شانه ی مرا لرزاند
بخت یاری نکرد و خنجر زد
آسیاب زمانه را چرخاند
جای خاموش کردن سیگار
آخرین چسب زخم را چسباند
باد دادم به میل اجباری
خاطراتی که از “شما” می ماند

نیمه شب ؛ زنگ ساعت صفرم
ایرج از جنس قادری بودم
صندلی مقابلم خالی
صرفِ ابراز حاضری بودم
داد می زد یکی که تعطیل است!
من هنوز از تو مشتری بودم
وسط کافه نادری بودم
وسط کافه نادری بودم

#علی_علیرضایی


تا نشستم به حالت تعظیم
این دو لب ؛ چشم بسته راهی شد
– تو بیا و بکش به آغوشم !
عه ! … ببخشید … اشتباهی شد …

خواستگاری اگر که بر هم خورد
عذر می خواهمت که من مستم!
کلماتم اگر که کم آمد …
تو نرو ؛ بنده همچنان هستم

حال و احوال ضایعی دارم
مثل داش آکل ؛ عاشق مرجان
در محل شما که طوطی نیست
درد دل ؛ گوشِ پُر ؛ کدام انسان؟

درد ؛ وقتی زیاد تر از حد
گوش وقتی که نیست باید مرد
توده ی لاعلاج احساست
سرطان شد ؛ وجود من را خورد

ترس و تردید و پشت بام و من
باز هرچند راه حل این نیست
فکر کن در خیال مغشوشم …
باد ؛ مو … وایِ من ! عجب مرگیست

ماهِ دیوانه ای ؛ منم گرگم
شب شده ؛ زوزه می كشم سرِ بام
شعر می گویم و تو در خوابی
ای سرا پات منبع الهام !

عشق را با لب تو می فهمم
عین و شین است و قاف و دیگر هیچ!
کاش عشق ام گزارشت باشد
تا ببازم همیشه ده بر هیچ!

برق چشمت دوباره چشمم را
زد ولی حرف من نمی آمد
من که لبریز خواستن هستم
دست غیبی ولی نمی خواهد

عرقِ سردِ روی پیشانی
با خجالت میان دل بردن
حیف از این گریه ها که جاری شد
روزگاری که شد عرق خوردن

می گذارم سرِ گذر هرشب
بر سرم یک کلاهِ شاپو را
تا نبینم که رد شدی بی من
تا نبینم خودم ؛ تو را ؛ او را !

خشک و خالی ؛ به آخرین ابیات
سرنوشتم کلیشه را چسباند
بین هول و ولای بی خبری
مطمئن باش كه نخواهی ماند

جای طوطی که توی قصه نبود
قفسش را بگیر بین دو مشت
تا بپیچد صدای بی حسم:
“عشق مرجان دوباره لوطی کشت!

#علی_علیرضایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 4 =