سما فخار

منتشر شده توسط | تیر ۳۰, ۱۳۹۷

وقتی تمام فکر هایت آخرش درد است
وقتی که‌ خودکار از نوشتن سخت دلسرد است
وقتی که زن بودن پر از قرص لورازپام و
وقتی که تنهایی شدیدا با تو همدرد است
وقتی که در اوج سخاوت از تو می گویند
این شیرزن کارش درست و واقعا مرد است
دیگر تمام حس زن بودن فقط شوخی ست
تاریخ در هر روزمان رو به عقبگرد است
در چهره ات زخم تمام غصه ها پیداست
تصویر تو در آینه نقش زنی زرد است
بی حوصله کاغذ مچاله می شود در مشت
این قصه های لعنتی مفهوم سر درد است

#سما_فخار


صدای صاعقه دارند خنده های ترت
به رعد و برق شبیه است گیس بر کمرت

به شب رسیده پلنگی که در محاق تو است
به من نگاه نکرده است ماه خیره سرت

چه چشم های قشنگی که آفریده شده است
برای دیدن آیینه های دورو برت

جهان شبیه همین شعر های مسخره است
شبیه لنگه ی کفشی که کرده در به درت

دلت برای رسیدن به هر دری می زد
به هر دری که زدی مانده است پشت سرت

و ترک کن غزلی را که دوستش داری
خودش کلاه بزرگیست کرده بی خبرت

#سما_فخار


چشم هایم دوباره بارانی ست
قلب من باغ لال پاییزاست
در دلم باد سرد میرقصد
در سرم قیل و قال پاییزاست

زیر یک سقف زندگی کردم
مثل ماهی که تنگ آبی را
می شکافم دوباره دریا را
مثل موجی که میل خوابی را

راه می افتم از لب دیوار
مثل گل های یاس می خندم
فصل شعرم همیشه پاییزاست
پس لبم را به زور می بندم

روز و شب با عفونتی چرکین
زندگی تاولی پر از درداست
زخم هایش همیشه تکراری ست
در جهانم کسی که خونسرد است

گریه های برهنه ام در حوض
مثل احساسِ بی ملاحظه گیست
آن طرف بغض خیس ماهیها
اتفاقات بی ملاحظه ایست

مثل لجبازی و کمی وسواس
زیر رگ های من غمی خودجوش
می برم مرگ را اتاق خودم
ناله ام سرد و پوستم خاموش

عکس من روی حوض ماهی ها:
پیکرم روی دوش زیبایی
می روم در خیال می خوابم
گیج شب گریه های تنهایی

#سما_فخار


از روبرو صدای تو می‌آید
از پنجره هوای تو می‌آید
جسمم نحیف، خسته،تَکیدهٔ توست
این اشک‌ها برای تو می‌آید

دلتنگی‌ام شبیه خودم تنهاست
در این اتاق شب‌زده غم پیداست
در خلوتم شراب خموشانه
پیکی در انزوای تو می‌آید

از آن بهشت کوچک غمگینت
بر شانه‌های زخمی من بنشین
از کودکی نشانهٔ پروازست
آهی که در دعای تو می‌آید

لابد مرا دوباره گمم کردی
امشب کنار مخزنِ اسرارم
امشب دلم هوای تو را دارد
شعری که در عزای تو می‌آید

ای چاهِ سر به زیرِ گل‌آلوده
وقتی تمام درد مرا خوردی
با بغضِ ماهِ شب زده می‌گفتی؟
مهتابِ من خدای تو می‌آید!

مادر کجای چادرِ شب ماندی
آیا تو با ستاره نمی‌خندی؟
در من بساطِ گریه مهیا شد
تا شرحِ ماجرای تو می‌آید

این طعمِ گَسْ که بر لبِ پاییزست
شاید انار قرمز لبخندست
بی‌شک کسی شبیه غزل‌هایم
از عِطر آشنای تو می‌آید

#سما_فخار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار − چهار =