اصغر رضایی گماری

منتشر شده توسط | تیر ۳۰, ۱۳۹۷

“آیه های عدل”

وطن نخلی ست
با کبوتری سرخ برشاخه های آن
با رطب هایی
که از شاخه هایش آویزان است
یا ستاره ای ست
که بر پیشانی کویر می چرخد
می خواهند ماه را برگردانند
وشب را روشن کنند
تا هم آواز باطوطی ها وقناری ها
بر پشت بام های کاه گلی
پیله های عشق پروانه شوند.
وطن رودی ست غریب
که به دریا می زند
تا آیه های عدل را تلاوت کند
و به اقیانوس ها بگوید
مهربان باشند
با ماهی ها
تا تمامِ کشتیِ ها با صلح لنگر بیاندازند
گرمم شده است
وهم پای ماهی ها به رود می گویم
قبل از اینکه به دریا بزنی
به من بگو
وطنم رابا چه رنگی نقاشی کنم؟
واژه های من می خواهند
سربازان شعر وطنم باشند

#اصغر_رضایی_گماری


“شادترین انسان معاصر”

نه سی سال پیش
نه دیروز
من هر روز
با چشم باز کردن تو متولد می شوم
تابا غرور
تو را دعوت کنم به شعرهایم
که لابه لای برگ های امتحانی دانش آموزانم
برای گرفتن نمره بیست
از چشم های تو می نویسم
خوشحالم وپا به پای تو در این شعر
با کلمات می خندم
این روزها
گل ها شباهت عجیبی به روی تو دارند
وفصل ها اجازه دارند
با نام تو آغاز شوند وبا نام تو به پایان برسند
این روزها
گلدان ها حق دارند
هرجا که دوست دارند گل کنند
و درها
به هر سمتی که می خواهند باز شوند
این روزها
من شاد ترین انسان معاصرم
که تولدم را ستاره ها جشن گرفته اند
و انسان ها شبیه درخت شده اند
که با مهربانی
رو به هم ایستاده اند
با دست هایی که به پرنده رسید
با پرچم هایی که به صلح…

#اصغر_رضایی_گماری


“رنگ ها از یاد دنیا می روند”

مزرعه
رنگ گل هایش را از یاد برده است
پرنده
رنگ بال هایش را
من
رنگ واژه هایم را
تو
رنگ روزهای شادت را
رنگ ها دارند از یاد می روند
بیا دعا کنیم
عیدی امسال همه ی ما
مداد رنگی خدا باشد

#اصغر_رضایی_گماری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 − 6 =