سارا سلماسی

منتشر شده توسط | تیر ۲۵, ۱۳۹۷

از هر طرف بکوب به دیوارها به در
اصلن ببر تمام خودت را کلاغ پر

همرنگ جیغ های خراشیده در سرت
یک کاسه پر بگیر ازاین چشم های تر

هی خط بزن مرا و بسوزان ورق ورق
حالا که یخ نشسته به اسناد معتبر

با دست شان تمام قدت را مچاله شو
با دست هر چه خاطره هایی که در به در

از راه می رسند مرا ثابتت کنند
در پشت این حصار در انکار سر به سر

حالا منم که وارد این قصه می شوم
از منتهی الیه نگاهی که مستمر

دارد کنار پنجره ات شعله می کشد
هی شعله شعله با هیجانات پرخطر

شاید کمی چراغ بیارد به رابطه
یک سطر هم فروغ بماند دراین خبر

یک عمر پشت خاطره ها دست وپا زدن
در پانتومیم درد تقلای بی ثمر

حسی میان ماندن و رفتن نشسته است
در آخرین تحمل مان تا کلاغ پر

#سارا_سلماسی


«به راست راست»رو به چشمِ بسته ی برادری
«به چپ شو» ،هنگ پیش،زیر بار فحشِ مادری
ترق تُروق شهر، زیر ضربه های آخری
و سرسپرده تر،پس از جلو نظام ،«دست فنگ»

به چوب انحراف انقلاب توی اون ما
به جُرم ارتباط جیغِ شهر با جنون ما
وَ جُرم بال بالِ صد پرنده از درون ما
قزلحصار،جوخه،رو به پرچم پریده رنگ

«به جای خود»«قدم رُو» روی تکّه پاره های زن
به حکم تیرِ شیربچه های مادرت وطن
میانِ ترس و لرز هر فشنگ،از گلنگدن
به قتل عام و انقراضِ هرچه گونه ی پلنگ

خلاصِ تیر‌ و مسلخِ گوزن های نیمه جان
کنار گورهای استخوان به روی استخوان
«هدف» شقیقه های آخرین پرنده در جهان

در انتهای قصّه بال بال سرخ و بنگ بنگ

شبِ سکوت،بی چراغ ،بی نفس ،پرنده کُش
که‌ پشت بام خانه را دوباره سر کشیده است
تمام انتظار مادرت به دست کودکی است
که گوشه گوشه خانه را صدای در کشیده است

#سارا_سلماسی


به «سین» اوّلِ اسمم ،به واج ِآخری ام
هجای مَد شده در آهِ سالخوردگی ام
که دیر آمده ای لحظه های نابم را
به « ی» رسیده نفس هام رو به مردگی ام‌

به حق صد شرف« لااله الاالله»
نگاهِ من به تو چیزی شبیه مُردن بود
خلافِ ردّ ِ هوایت ،همیشه پس رفتم
تمامِ هوش و حواسم به دل نبُردن بود

چه قدر بی تو بمیرد؟چه قدر خوش باشد
به لاشه ای متعفّن ،به رسم عادت ها
چه قدر بی تو بپاشد ،چه قدر بسته شود
تمام ِ زندگی ام،توی قاب حسرت ها

بهم رسیدن ما هم ،مسافری تنهاست
که ایستگاهِ غم آلودِ او قطار نداشت
و بی اراده شنیداو ، هزار سالِ کِدر
صدایِ فاصله ها را که انتظار نداشت

شکسته توی خودش، فحش داده ،امّا بعد
مهم نبوده برایش دوباره خو کرده
نه اختیار نبوده به «زیرِ چرخِ کبود»
که سرنوشت به جبری نوشته رو کرده

دلم گرفته دعا کن که سرنوشتِ مرا
خدا مرور کند، در سکوت تا بزند
و سر به شانه ی من تا غروب گریه کند
«به عشق قبلی یک مرد پشت پا »*بزند

#سارا_سلماسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + 11 =