فرزانه مختاری

منتشر شده توسط | تیر ۱۸, ۱۳۹۷

خدابانویِ حوا در بهشتی غرقِ شیطان ها
سکانس بعد لیلی بودم و داغ بیابان ها

کمی بعد از نبودن های تکراری تو را دیدم
فراتر بودی از هر آنچه می گفتند انسان ها

برایت چایِ هل دم کردم و گفتم که می مانی
که دیدم ناگهان بردند از دستم تو را آن ها

چرا دست از سر من بر نمیدارند این مردم
چه میخواهند از جانِ من این تب ها و هذیان ها

من از شیرازِ لبخندت به رشتِ چشم خود دیدم
که میسوزند در آتش هزاران بار تهران ها

دو قرن از سجده هایِ بی سرانجامم گذشت و من
رسیدم اولِ بیراه یِ چشمِ تو و آغاز طوفان ها

و حالا من فقط یک فصل دارم در خودم باتو
زمستان ها زمستان ها زمستان ها زمستان ها

که اصلا قصه از اول سر پیراهنت شد که
زلیخایی شدم تا رفت آوازم به کنعان ها

سری خم کرده ابرویت به سوی چشم میدانی
که از دلتنگی ات میمیرم اخر در خیابان ها

فدای اخم هایِ اخرین عکست در آن پوستر
به دور از چشم های شوم باشی از همان “آن ها”

ودر این بیت اخر میروم از خواب هایت که
تو راحت باشی از دست من و دست زمستان ها

#فرزانه_مختاری


باد میپیچید در یک قسمت از دیوارِ چین
من خودم بودم که می رفتم که به سمتِ رودها
این برهمن های تکراری فقط یک آجرند
میروم از سرزمینِ بسته یِ محدودها

واژه ها از بمب های کاغذی هم بدترند
از شبیخون هایِ اتشبارِ ذهنم رد شدم
دیدم از من تا خودم یک ملت آویزان شده
خوب بودم مثلِ شیطان روز آخر بد شدم

زخمِ هرسلول از من نانویسایِ تو شد
این چریکِ خسته را در گورِ ایران خاک کن
زن نباید شعر میگفت و نباید می شنید
ننگِ این قطام را از کوفه یِ خود پاک کن

آن صدای نا به هنجارِ درِ صد سال پیش
خارج از تحریر میخوانم در اوجِ اصفهان
نغمه یِ ناجور در شعرِ زمستانِ امید
سنگِ تیپاخورده یِ مغمومِ فکرِ این و آن

وارثِ تلخِ زنانِ قرنِ هشتم راببین
مثنوی در مثنوی مدیونِ مولانا شدم
عشق ناخواناست اما پیشِ پایِ چشمِ تو
در شبِ خط خوردگی هایِ خودم خوانا
شدم

من صدایِ اعتراضِ گنگِ سیمین در غزل
چشم هایِ خیسِ فرخزاد از سی سالِگی
پنج قرن از یک هجایِ شعرهایم رفته و
همچنان مشغولم از فریاد از سی سالگی

این شَبَح از اذر هشتاد و نه درگیر بود
درسکوتِ این زنِ تنها کسی را راه نیست
هی نشست و لب گزید و در خودش آوارشد
زاهدِ ظاهرپرست از حالِ ما آگاه نیست

شعر در من وحیِ مُنزَل شد به مسلخ آمدم
مثنوی با من زبانِ درد را توضیح داد
این که در کنعانِ خود آتش گرفتم را ندید
یوسفِ گمگشته مصرِ خویش را ترجیح داد

آسیاب اصلا در این دهکوره با نوبت نبود
من در اوجِ دلبری یک دفعه از خود کم شدم
از بهشت افتادم و درسرزمینِ کورها
عاقلی در کسوتِ پیراهنِ آدم شدم

این برهمن هایِ تکراری فقط یک آجرند
میروم اینبار هم سمتِ چنار و رودها
گرگ مغرورم که در شعرِ خودم جا مانده ام
میروم از سرزمینِ بسته یِ محدودها

#فرزانه_مختاری


چهار پاره شدم تا چهار پاره بگویم
که سهمِ من شده از غم هزارباره بگویم

جنونِ مثنوی ام تا سقوطِ قصه رسیده
هوا به سمتِ عجیبِ هبوطِ قصه رسیده

برایِ گفتنِ دردم ؛ شعورِ زاویه دارم
هنوز از غمِ لیلا ؛ ردیف و قافیه دارم

از استعاره یِ چشمی ؛ جناسِ مشتقِ دردم
برای مرحم این دل ؛ کجایِ شهر بگردم؟؟؟

گناهِ پر هیجانِ رسیدنِ تو به گندم
سکوتِ مطلقِ شعرم به حرفِ مبهمِ مردم

چقدررررر مسئله دارم از این زنی که نبودم
که ریخت طرزِ نگاهت به جانِ کشف و شهودم

مُشَبهِ تو خدا شد مُشَبَّهُُ بِهِ من غم
زمین چه جایِ بدی شد برایِ حضرت ادم

برایِ این زنِ تنها ؛ هنوز غصه نخوردم
به زندگی بنویسید ؛ من هنوز نمردم

شکوهِ اولِ برف و غرورِ اخرِ بهمن
بزرگ زاده یِ محزون ؛ نگاه منتظرِ من

زبانِ هاجرِ تنها ؛ در انتهایِ سکوتم
به یادِ زمزم چشمت ؛ همیشه در برهوتم

دچارِ ساعتِ صفرم ؛ دچارِ هرچه ندارم
زوالِ ثانیه ها را بگو چگونه ببارم ؟؟؟

نبند پنجره ات را ؛ چرا درونِ اتاقی؟؟؟
نگارِ حافظ و سعدی ؛ عزیزِ سبکِ عراقی

تو بودی و تو نبودی ؛ به گرگ‌و میشِ حضورت
چه گریه ها که نکردم به این مصافتِ دورت

خدا کند کمی از من به خاطرِ تو بیاید
از این زنی که نشاید ؛ از این زنی که نباید

زنی که مانده درونِ حماسه یِ تو و سیبت
به آن ضمیرِ اشاره ؛ به آن نگاهِ عجیبت

بیا بیا بغلم کن ؛ برایِ هرچه نبودی
که اوج این زنِ تنها ؛ که اوجِ کشف و شهودی

بیا بهانه ندارم ؛ تو شمسی و تو خدایی
حدیثِ هولِ قیامت ؛ کنایتی زِ جدایی

بیا دوباره بخوانم ؛ بیا دوباره بگویم
چهارپاره شدم تا ؛ چهارپاره بگویم

#فرزانه_مختاری


یک تکه از این فاجعه بردار مهم نیست
در قصه زنی هست که هربار مهم نیست

در میشنود هرچه بگویم بنویسم
اما غمم این است که دیوار … مهم نیست

من متهمم هرچه بگویید همان است
حلاجم و در معرکه ام دار مهم نیست

از جمله یِ انشاییِ چشمانِ تو مستم
دستورِ زبانم شده انکار مهم نیست

این سیم که زخمی شده از هرچه نباید
در دستِ نوازنده یِ گیتار مهم نیست

از دست تو بیمارِ خودآزاریِ خویشم
لبخند بزن عشقِ من آزار مهم نیست

من دخترِ ترسا و تو شیخی که‌ نباید
نقطه سرِ خط … خانه یِ خَمّار مهم نیست

صدبار زمین خوردم و صدبار ندیدی
انگار نه انگار ، نه انگار ، مهم نیست

افسانه لیلا به تو تلمیح ندارد
مجنون نشدی حضرتِ دلدار مهم نیست

میمیرم از این درد ولی مرگِ من اصلا
” ای مردِ در این زن شده تکرار ” مهم نیست

از این زنِ پرحادثه با فاصله رد شو
یعنی که‌ مرا بگذر و بگذار مهم نیست

دیوانه شدم در غزل از بس که نبودی در زندگی ام این غمِ بسیار مهم نیست

من میروم از مصرعِ آخر ، تو مهمی
از من بگذر حضرت دلدار ، مهم نیست

#فرزانه_مختاری


ناگهان از بهشت افتادی
وسطِ کوچه های تکراری
سخت مشغولِ زندگی هستی
سخت مشغولِ یک خودآزاری
در اتاقت دوتا مجسمه است
هر دو با چشم هایِ زهرآلود
گاه گاهی به این می اندیشند
تو چرا در خودت شدی نابود
پسرت را که گرگ ها خوردند
و خودت هم اسیر پاییزی
چاه و زندان و نابرادرها
با تمامِ جهان گلاویزی
می نویسی که یک نفر باشد
می نویسی و یک نفر هم نیست
مرگ پایانِ خوبِ عاشق هاست
زندگی را تمام کن کافی ست
این دیالوگ برای من تلخ است
مرگِ فرزندها و مادرها
تو چه میدانی از دلم خانم
تو چه میدانی از دلم آقا
رنج رنجِ تو بود از اول
که تو حوایِ بی زبان بودی
گندمش را یکی دگر خورد و
تو هیولایِ داستان بودی
آه چیزی شبیه خوشبختی
سرِ راهت نبود برداری
پری از یک سوالِ بی پاسخ
پری از اینکه: دوستم داری؟؟؟
قرنِ معشوق ها گذشت اما
تو برای خودت کسی هستی
تو هنوزم که هست خاتونی
تو هنوزم که هست نشکستی
پرِ سیمرغ تا به چین افتاد
چشم تاتاری ات هویدا شد
گوربابایِ هرچه تهران است
لحظه ای هم بخند…، حالا شد
من که مصراع هایِ تلخِ تو را
چون خودم گفته ام بلد هستم
تو برای خودِ خودت خوبی
این منم که همیشه بد هستم
می نویسی و گریه می اید
می نویسی و با غمت شادی
وسطِ کوچه هایِ تکراری
ناگهان از بهشت افتادی

#فرزانه_مختاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × چهار =