محمد مرادی

منتشر شده توسط | تیر ۱۶, ۱۳۹۷

بیا به راه دلم تا ته همیشه بمان
و خستگی تنت را بروی من بتکان

بیا که واله تر ازمن دگر نخواهی یافت
به هم جواری مجنون کسی ندیده زیان

چنان به صاعقه بردی دل مرا که هزار_
هزار سال پریده ست از سرم ایمان

بهار فصلِ تو و جان عشق برکت تو
بیا که شعله گرفتم در این حریق خزان

تو وامدار تمامیِ حسن ها هستی
منم تکیده و تنها ، منم چنین و چنان

فروغ آینه هستی برای چهره من
تویی تو ماه بلندم تویی تو ماه لیان

تمام یاوه سرایان چشم هایت را
به خاطر دل تنگم به جایشان بِنِشان

به چشم های سیاهت بگو که قاتل من_
برای مرد قتیلت نماز مرده بخوان

نیامدی که ببینی مریضحالی من
که در جزیره ی عشقت فتاده ام بی جان

پرندگان تنم قصد خود زنی دارند
بیا بیا به نگاهی تپانچه را بچکان

#محمد_مرادی


مثال کهنه درختم که شاخه اش قفس است
تنیده در دل صحرا و ریشه اش عبث است

نمانده بر تنه ام جز خطوط پی در پی
از این سبب که بدانی تبر خورش ملس است

تبر عزیز شما بود و من عزیز خدا!
چقدر عاقبت و طعم این علاقه گس است

نشسته بر دل من داغ بی وفایی آن-
پرنده ای که حضورش برای شاخه بس است

به قمریانِ به حسرت نشسته در ایوان
خبر دهید که دائم هوای خانه پس است

تنی که پوشش آن جامه ی زمستان است
هوای ناب بهاری برای او هوس است

بخواب مرد مهاجر بخواب طفلک من
که آسمان بزرگت قفس تر از قفس است!

#محمد_مرادی


دلم گرفته و چشمم خیال گریه ندارد
خدا کند که ببارد گلوم را نفشارد

سکوت منطق چشمم، و چشم حالت مستم
غرور مردمکانم هزار کاسه شمارد

در این سفینه ی تنها کسی نبود که من را
از این تلاطم دریا به ساحلی بسپارد

به هر که روی سپردم ، برید از سر رویم
برید ، تا که به ندرت مرا به یاد بیارد

کجاست چشم عزیزی که بر جنون غریزی
مثال ابر مریضی بدون وقفه ببارد

من از تبار سیاهی، و دل سپرده ی آهی
به عشق بازی زاغی کسی علاقه ندارد!!!

قسم به سوگ سیاوش نماد و آیه ی صبرم
کجاست مَقدم قُرصی که در گدازه گذارد

ببار ابرِ بهارم که هیچکس نتواند
به جز تو لاله ی سرخی درون سینه بکارد

#محمد_مرادی

One thought on “محمد مرادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + 13 =