فرهاد وفایی

منتشر شده توسط | خرداد ۶, ۱۳۹۷

خیلی سال ها دور تر
مادرم وسط حیات خانه مان شعر شد
و به آسمان رفت
سالهاست که غم می بارد
از آسمان کوچک حیاط مان

باران
همیشه مرا
شعر می کند

شعر ارثیه ی مادری من است

مادرم شعر بود
خودش
چشمهایش
دست هایش
دستِ آخر هم شعر شد
و از وسط حیاط مان به آسمان رفت

خواهرم
چشم هایش غنی تر از شعرهای من است
و هر سال که می گذرد
بیشتر شعر می شود
ارث برده ایم خانوادگی شعر شدن را

شعر ارثیه ی مادری من است
و چه سخت است برای من نوشتن از این همه شعر
تنها روی چند ورق کاغذ …
با کلماتی که برای شعرهای مادرم

خیلی ناقصند
خیلی کم اند
خیلی ی ی ی

#فرهاد_وفایی
کتاب:باید کسی از میان ما به کشتن کتاب برخیزد
نشر: نزدیک تر


درد
گاهي شبيه پنجره ایست
با چهار میله ی حفاظ
که پدرم خوب جوششان داده بود
پدرم
از همان روز اول فهمیده بود شاعر می شوم
پدرم زندانبان خوبی نیست
من به اندازه ی تمام شعرهایم فرار کرده ام

#فرهاد_وفایی
کتاب:باید کسی از میان ما به کشتن کتاب برخیزد
نشر: نزدیک تر


كسي چه مي داند
چشم هايت را كه مي بندي
وسط خوابِ كدام خيابان پرت مي شوي
و دست كدام خاطره را مي گيري

كسي چه مي داند
چشم هايت را كه مي بندي
كدام گوشه از جهان
كرم ابريشمي دست مي كشد از تكرار
و زنده ماندن را ادامه نمي دهد

کسی چه می داند
چشم هایت را که می بندی
خیابانی در میلان
پاریس
یا زوریخ
از کلافگی بن بست می شود

چشم هایت را که ببندی
هیچ اتفاق عجیبی هم که نیفتد
تو خوابیده ای و این یعنی
شب‌…
یعنی شروعِ کابوس های

#فرهاد_وفایی
کتاب:باید کسی از میان ما به کشتن کتاب برخیزد
نشر: نزدیک تر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 10 =