پیمان حیدری

منتشر شده توسط | اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۷

در ساعت های پشت هم
دست هایش را گره زد
کف پاهایش را به زمین کشید
اسبی بود که یال هایش می ریخت
و حس یک مسابقه طولانی
زیر رد چوب های گاری فرو می رفت

دیروز را زیر کلاه آهنی پنهان کرد
گلنگدن کشید و به عدن فکر کرد
گلنکدن کشید و گلوله گذاشت
مسیر رفته را به سینه کشید
میان گل و لای پوتین هایش گیر کرد
میان لجن ها پاهایش را جا گذاشت

از سرود های کودکی می ترسید
در بارهای بی کسی می رقصید
در دلش اضطراب را حمل می کرد
دو سه لیوان زعفران را سر کشید
بعد روی سنگ فرش نقش بوسه کشید
تنش را مثل جنازه ای به خانه کشید

سرش پر بود از صدای آزادی
مسیرش اما سمت جمهوری بود
مسافرش پول پاره ای بود که
توی جیبش لای سکه ها گیر می کرد

بعد کمی سوز آمد
باد لای کارتن پیچید
تجربه ی تابستان یخ کرد
خودش را سنگ می دیدید
در کنارش خیابان یخ کرد
زیر سرش خیابان یخ بست

#پیمان_حیدری


همیشه که این طور نیست!
گاهی کسی که شلیک میکند کشته می شود
وگرنه اینجا کنارت ننشسته بودم پسرم
و بوی چرم پوتین هایشان از سرم نمی رفت
فیلم ها همیشه اینطور بوده اند
لابلای خون می خوابی
و وقتی که خرس ها رفتند
بیدار می شوی
پسرم نگاهم می کند و می گوید
«همیشه که این طور نیست!»
و بوی چرم ، غلیظ تر می شود

#پیمان_حیدری


در مسیر تابش بود
که وزیدن گرفت
آفتاب های تازه ای
در اندام های جدید اتفاق
انگشت ها بی وقفه می باریدند
و افکار سیال تعیین جهت می کردند
خواب هایی که در آن بازی کردیم
ندیدیم
و سنگ هایی که به نام ما زده اند
ارتفاع کوچکی بود برای
خودکشی گلایل ها
روز بر می آید
و خون های پنهان در شب
از آستینش بیرون خواهد ریخت

#پیمان_حیدری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − سیزده =