محبوبه اکرمی

منتشر شده توسط | اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۷

باران می بارد…
علف ها مستِ مست شده اند
خورشید خوابیده است
زمین جرعه جرعه می نوشد
عشق را، خاطره را…
چترها صدای درد می دهند
تورا بو می کشم
نمناک و خاکی…
یاد باغچه میافتم
آنجا که می شودکاشت
تورا می کارم،تورا انتظار می کشم
گل میدهی…
پیچک می شوی
واین زیباترین حصار من است.

#محبوبه_اکرمی


سکوتی گیج در سرم فریاد می زند!

دستهای دیروز…
جامه های قلبم را می درد
همانی که جای توست…

خون آلزایمریم از چشمهایم
می چکد..
تمام رگهایم را سیلی از اشک می برد

هر نفسی که می کشم
حبس می شود در گوش زندگی!
همانی که بوی اسم تو را
می دهد

ناخنهای شور چشمی از فردا
به دلم چنگ می زند…
دندانهایم
اضطراب می بلعند از لبهای بی دفاع
همانی که بوسه میخواهد

بی گریزمی شوم از این تنِ درگیر به جان

حوالیِ من دوزخیست…
که نه پیش دنیا می شناسد!
نه پسِ بهشت وجهنمی…

روحی گریز از مرکز
درمن دوئل میکند
همانی که سیب می خواهد
به وقت تناسخی نامعلوم
در جنگِ منهای جا مانده از من!

وتویی ….
که قبل از حجمِ تنم
در من حلول کرده ای
چه بیچاره ام از خودم در این هبوطِ بی زاویه!

#محبوبه_اکرمی

2 thoughts on “محبوبه اکرمی

  1. رها

    درود بر بانو محبوبه. همیشه از اشعار ایشان شگفت زده میشم. چون با چیدمان کلمات دست به انتهای حسهای کودکی و نوجوانی و جوانی و حتی کهنسالیِ ندیده‌مان میزند.
    با سپاس از مجله برای این نشر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *