رعنا رفیعی

منتشر شده توسط | آوریل 26, 2018

از اون لحظه که دیدمت یادمه
توو چشمای تو نقشه جنگ بود
می گفتن طرفدار صلحی ولی
همیشه توو دستای تو سنگ بود

تو انقد جنگیدی با بودنم
که مرز غرورت حصارم شده
من از هر طرف اومدم باختم
همین پرچم افتخارم شده

یه غربت نشین پر از حسرتم
که می جنگه با جبر جغرافیا
یه سرباز تنهام توو کشورت
که جا مونده از ارتش مافیا

برای تو دنیا دو قسمت شده
همه انقلابی و من شورشی
اشاره کنی پامو پس میکشم
نیازی نداره به لشکر کشی

خیال کردی دنیا به فرمانته
تو لب تر کنی و همه گوش شن
نگات بسه تا کل این سرزمین
واسه انقلابت کفن پوش شن

میخواستی بهم اینو ثابت کنی
که هم سنگرات کشته و مرده تن
بهت پشت کردن همونایی که
می گفتی رفیق قسم خورده تن

منو مفت بخشیدی تا پش(ت) سرت
بگن اهل آدم فروشی نبود
همه زندگیتو یه جا دادی رفت
توو آیین تو کم فروشی نبود

از اون کوه و دریای نور چشات
دوتا حفره ی خالی مونده فقط
کدوم خاکو داری به رخ می کشی؟
فلسطین اشغالی مونده ازت

#رعنا_رفیعی


آنقدر غرق شد درون خودش، ساعت انتظار یادش رفت
سخت بوداز خودش جدا بشود، پله های فرار یادش رفت

فاجعه در سرش تکان می خورد، زیر بار شکنجه خم میشد
زن و فرزند و خاندانش را، زیر بار فشاریادش رفت

کند از خاطرات و بیرون زد، تا کمی با خودش قدم بزند
آنقدر چرخ زد حوالی شهر، که یمین و یسار یادش رفت

با خدای خودش کمی جنگید، ای خدا بر بزرگیت لعنت
لحظه ای بعد خواست توبه کند، کلمات قصار یادش رفت

پله پله به آسمان نزدیک، از زمین دور و دورتر می شد
مشت زدمشت زد به سینه خود، پله پله قرار یادش رفت

پایه های جدید پل بین آسمان و زمین معلق بود
پل عابر رسالت خود را، از بد روزگار یادش رفت

از زمستان سخت رد شده بود، تا زمستان آخرش برسد
همه فصلهای خوبش را، مرد بالای دار یادش رفت

 

#رعنا_رفیعی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 − 4 =