محمد سعید میرزایی

منتشر شده توسط | اردیبهشت ۳, ۱۳۹۷

به انتظار تو ماندن عجیب نیست،عجیب
حضور توست در اینجا، در این هوای غریب

و بیست سال زمستان عجیب نیست،عجیب
بهار توست پس از آخرین شکوفه ی سیب

عجیب رویشِ یک قصر سبز رؤیایی است
به خاک سوخته ی قلعه ای پس از تخریب

قسم به پاکی قلب زنی در اورشلیم
که سرگذاشت به پای مسیح روی صلیب

تو آمدی که رهایم کنی برهنه کنی
مسیح روح مرا از لباس زهد و فریب

بدون داشتنت از تبِ تنت گفتم
قصیده ی شبِ عمرم! چقدر‌‌ بی تشبیب؟

فقط به خاطر رؤیای آخرین گل سرخ
و خاطرات مه آلود عاشقان غریب

مرا به روی صلیب امیدها مکشان
مرا به خنده ی تلخ سرابها مفریب

هنوز هم تویی آن دلبر بدون بدل
هنوز هم منم آن عاشق بدون رقیب…

#محمدسعید_میرزایی


ای رودِ تا ابد هیجان تو دیدنی!
ای تا همیشه شعر نگاهت شنیدنی!

حتی اگر که دست مرا هم نگیری و…
من با تو هستم ای همه نازت کشیدنی!

تو دائماً جوانی و دل بستنی ترین
من عاشق خزان زدهٔ دل بریدنی…

در چشمهام از آنسوی پرچین نگاه کن
گیرم که نیست میوهٔ باغ تو چیدنی

هر کار خواستی بکن اصلاً بزن! بکش!
در دست توست این دل در خون تپیدنی

هر جا که خواستی برو اما نه دورتر_
از چشمهام- آهوی دائم رمیدنی!

من با تو رهسپار جهان های تازه ام…
ای با تو خاطرات جهان آفریدنی!

#محمدسعید_میرزایی


تو ای جزیرۀ در آب رفته! من شوقم،
برای دیدن دنیایت از تو بیشتر است
عجیب نیست که غرقِ خودت شدی اما،
نیاز من به تماشایت از تو بیشتر است

که کرد عاشقِ پای تو کفش هایت را؟
که جاگذاشتی از شوق خود صدایت را
که ردِّپای تو گم کرد ردِّ پایت را،
که حجم حافظۀ پایت از تو بیشتر است

چنان ببوس مرا تا که حس کنم که منم
که با دهان تو می بوسمت که پیرهنم
تویی- چگونه ببوسم تو را؟-تمام تنم!
که مهربانیِ لب هایت از تو بیشتر است

بیایی و بروی رو نهان کنی آن وقت
روانِ آینه ها را روان کنی آن وقت:
دو نیمه یک سفرِ هم زمان کنی آن وقت
کدام نیمۀ زیبایت از تو بیشتر است؟

تو از تو نازتری! چشمت از تو نازتر است!
و با تو پنجره های اتاق بازتر است
تو خواب نازِ تو از عمر شب درازتر است
ولی ادامۀ رؤیایت از تو بیشتر است

چگونه بگذرم از تو که بگذری از خود؟
تو خوابِ یک زنِ دائم جوان تری از خود
تو لحظه لحظه خودت مهربان تری از خود
تو مهربان شدگی هایت از تو بیشتر است

مدام، آمدن ات از تو بی زمان تر شد
درون حافظه ام دائماً جوان تر شد
چقدر خاطره ات از تو مهربان تر شد
که با تو عاشق تنهایت از تو بیشتر است

شبی که نام به ماه و ستاره بخشیدند
حروف نام تو در ذهن شب درخشیدند
سحر شدی و درخشیدی و نفهمیدند
که روشناییِ معنایت از تو بیشتر است
.
فقط مسافرِ پاهای توست دنیایم
مدام سمت تو می آیم و نمی آیم
من از تو کوچک و کوچک تر است دنیایم
تویی که وسعت دنیایت از تو بیشتر است

تو ای خیال تو سرگیجۀ مدامِ زمین!
سحر طلوع کن از پشت اشکهام و ببین
که انتظار من- این بی تو ناامیدترین،
برای دیدن فردایت از تو بیشتر است

#محمدسعید_میرزایی


مرز تنِ تو با وطنِ من زیاد نیست
ویزای سرزمین تن من زیاد نیست

دریای من! تمام مرا در خودت بگیر
سطحِ جزیرۀ بدن من زیاد نیست

مشکل گشودنِ گرهِ گیسوان توست
چون دکمه های پیرهن من زیاد نیست

یاد تو. عشق تو. غم تو. آرزوی تو :
تعداد مردم وطن من زیاد نیست

صیاد پیرم آه پری فرق تور تو
با رشته رشتۀ کفن من زیاد نیست

من مثل روح شعر غریبم مرا بخوان
در این زمانه هم سخن من زیاد نیست

فانوس خستۀ شب این ساحلم سحر
برگرد! عمر سوختن من زیاد نیست

#محمدسعید_میرزایی


هزار تن ، ز درختی تناور آویزان
هزار سر ، و بدن های بی سر آویزان

به روی خاک پر از شاخه های خون آلود
ز ابر ها ، سر ِ گل های پرپر آویزان

درون جنگل شب، جغد جغد ، چشمک زن
ز چنگ مرگ ، کبوتر کبوتر ، آویزان

شکسته های دو آیینه: سرخ رنگ و سیاه
یکی ز باختر ، آن یک ز خاور آویزان

به پنج چشم زمین مانده سایه ی دستی
ز پنج انگشتش، پنج خنجر آویزان

شب است و بی تو درونم اتاقِ تاریکی ست
ز سقف آن جسدی سرد و بی سر آویزان

شب است و بی تو وجودم درخت بیماری ست
ز شاخ گردن ِ من ، میوه ی تن آویزان

دو بار چشم تو خندید و از نوازش اشک
شد از دو گوشه ی چشمم ، دو گوهر آویزان

شبی تو رفتی و من هر دو حلقه چشمم را
به راه آمدنت کردم از در آویزان

به شهر کوچکی خویش رفتم و دیدم
سری بریده ز پستان مادر آویزان

چه کس به جز تو پناهم شود؟ که می بینم
ز کین ِ دار ِ برادر ، برادر آویزان

#محمدسعید_میرزایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + ده =