سمانه بابایی

منتشر شده توسط | اردیبهشت ۳, ۱۳۹۷

شب میخزید روی نفسهای خسته ام
بر گونه هام بر مژه ها..چشم بسته ام
از انحنای گوشه لبهای خشک من
تا گودی گلوی به هق هق نشسته ام

از لابلای دکمه ی پیراهنم به تن
از حد فاصل دو لبم تا گلوی من
از پوستم به خونم و از خون به هر کجا
شب میخزید تا که سرایت کند به زن

وقت عبورم از خفقان بعد گریه هام
لبخندهای پر هیجان بعد گریه هام
احساس میکنم همه جا را گرفته است
چیزی شبیه یک سرطان بعد گریه هام

احساس میکنم که تنم را ..عجیب نیست؟
اجزای داخل بدنم را…عجیب نیست؟
دزدیده اند هر چه که بود و نبوده را
از آن عجیب تر که منم را…عجیب نیست؟

در سینه ، جای خالی قلبی که برده اند
دردی که جای روح به جانم سپرده اند
خالی تر ازتمام تهی های پیش از این
پوچی محض ، ثانیه هایی که مرده اند .
.
احساس کرده بودمش این درد تازه را
این تازه رفته آمده ی بی اجازه را
در خوابهای روز خوشی دیده بودمش
شب گریه های بی ثمرِ این جنازه را

شب امده است روی تنم راه میرود
یک مرد مست روی تنم راه میرود
هی راه میرود که بگوید نرفته ام
دردی که هست روی تنم راه میرود .
.
از سمت خالیِ چپِ سینه به هر کجا
از جای زخم های قرینه به هر کجا
هی راه میرود که به جایی..نمیرسد
مردی پر از عداوت و کینه به هر کجا

از بغض بگذریم به مغضوب میرسیم
از قهر بگذریم به مصلوب میرسیم
من چار میخ خشم خدایم شدم و بعد
از درد بگذریم ..به آشوب میرسیم

بعد از تو کنج خانه در آشوب مانده ام
در انتظار واقعه ای خوب مانده ام
(این شعر عاشقانه نباشد..تمام کن)
در جستجوی سوژه ی مطلوب مانده ام

این زخم خوب میشود اما فقط به خواب
اندوه و درد میرود اما فقط به خواب
از لای پلک خیس من، هر شب از این اتاق
مردی عبور میکند اما فقط به خواب

#سمانه_بابایی


از پنجره ی بدون ماه
به سکوت خیره مانده ام
دیوارهای معبد تاریکم را خزه های تنهایی پوشانده اند
انگار هرگز
زمین مقدسی در تنم نبود (آنجا که پسر بچه های نوبلوغ به نیت نماز
قامت میبستند به ستایشم
و گنبد های جوانه زده بر تنم
نور عشق را به سمت قلبم هدایت میکرد)
هنوز به بلوغ نرسیده بود تندیس سبز چشمانم
که به رنجی عظیم پی بردم
رنجی که از پلکان نگاهم بالا میرفت
در ایوان سرم میچرخید
روی صحن تنم جاری میشد
و از ساقهای جوانم میریخت روی خاک باغچه
و کسی نمیدانست
چرا امین الدوله ی باغچه ی ما
تمایل به اتاق خواب من داشت
و من متمایل به پنجره بودم
و پنجره متمایل به ماه
و ماه
که روزها توی کمد مادرم پنهان میشد
زانو به زانوی من
چنبره زده در دل تاریکی
و سکوتی که به بی صدایی ما خیره میماند
ماه در کمد جا ماند
دست راستم در کمد جاماند
سکوت به تنم چسبید
دست راستم شد
دست چپم را به پنجره دادم
باران شد
و ماه پشت ابر ماند
مثل معبدی
که در دل جنگلی بدون ماه پنهان شد
مثل عابدان شکست خورده ای که
به امید فتح
در کمد مادرم
زنده بگور شدند

#سمانه_بابایی


مشت اول
خونریزی دیوار بود
و مشت دوم
دردِ دیوار روی استخوانهایش
مشت سوم
مچاله شد روی سینه اش
چنگ زد انگشتانش سر خوردند
لایه لایه به سمت قلبی که نمیزد
و سری که آرام
روی خونِ دیوار گریه میکرد

مشتهای آخر
در اتاقش بود که باز نمیشد
مثل چشمهایش
درست بعد از مشتِ یکی مانده به آخر
که دانه های رنگیِ دردهایش را
به خوردِ لیوان آب میداد

#سمانه_بابایی


راه راه سفید روی سیاه ، راه راه سیاه روی سفید
فرق دارند؟نه گمان نکنم! فرق دارند ؟ میشود فهمید؟
من و عشق تو..عشق تو با من…در کدامش تباهی ما بود
که‌کلاغِ صبور قصه ی ما مثل دیگر کلاغها نرسید
میشود گریه کرد و آب نشد میشود غصه خورد و آه نشد
میشود بعد از این همه گریه رد خونی به روی چهره ندید
راه رفتم که بگذرم از تو هی دویدم نفس زدم در راه
هی تورا میشنیدمت در گوش،هی تورا میشنیدمت که شدید
که شدیدا کنار من بودی که شدیدا همیشه اینجایی
که شدیدا تو را دلم میخواست که شدیدا..هنوز ..بی‌تردید..
پشت تردیدهای من عشق است،پشت ترس تو چیست جز این عشق
و من از عشق سر که میرفتم دلت از اینهمه جنون ترسید
ترسهای تو خط گنگی که روی عشق سپید ما افتاد
راه راهم که گورخر شده ام توی این جنگل سیاه و سپید
دستهای سفید و غمگینم، بغضهای سیاه و شیرینم
اتفاقی که عشق ما را کُشت..قصه ای که به اخرش نَ..رسید

#سمانه_بابایی


عشق اقامه میکنم حی علی جنون من
پشت به قبله رو به تو، قبله ی واژگون من
جامه معطر از تنت جان متحیر از تبت
قطره به قطره پر شده از تو تمام خون من
قامت قد بلند تو جزء اصولِ کافریست
وقت نماز عشق شد ،قامت تو ستون من
تار به تارِ زلف من بین حجاب دست تو
ساز شدم بزن بزن حضرتِ ذوالفنون من
ساز تویی نوا تویی نغمه ی دلگشا تویی
رقص تنم به ساز تو کوک شد ارغنون من
سمت طواف پیکرت رفع حجاب میکنم
نیت خواب میکنم کعبه ی آبگون من
در تو اعاده میشوم ؛رکعت اولم نفس
رکعت دومم هوس …شعله شدی درون من
ورد قنوت و سجده ای سین سلام اخری
من به تو سخت مومنم مذهب خوش شگون من
عشق اقامه میشود تا تو سلام‌ میکنی
قصد قیام میکنی …حی علی جنون من

#سمانه_بابایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + یازده =