داستان کوتاه «پیدا کردن خودم»؛ نیکلاس سیلر؛ شکیبا غیاثی

منتشر شده توسط | اردیبهشت ۳, ۱۳۹۷

نیکلاس سیلر Nicholas Sailer ، نویسنده و کارگردانی است که آثارش در جشنواره فیلم کن و Universal Studios  اکران شده است. او پس از تحصیل در رشته ی فیلنامه نویسی در پراگ، جمهوری چک و کار در بروکلین و نیویورک به کارولینای شمالی نقل مکان کرد. او موسس و مدیر هنری Praxis، آژانسی بین المللی ست که از طراحی برای ایجاد و روایت داستان ها چه برای افراد حقیقی و چه حقوقی استفاده و فعالیت می­ کند.

داستانی از #نیکلاس_سیلر

ترجمه ی #شکیبا_غیاثی

پیدا کردن خودم

امروز سعی کردم خودم را پیدا کنم اما خیلی سخت تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. مردی جوان و گریز پا که به راحتی نمی­شد گیرش انداخت. برای لحظه ای او را دیدم یا حداقل مطمئن بودم که خودش بود. سوار قطار نیویورک شد. دو نفر از عابران از همه جا بیخبر را در مسیرم هل دادم و تعقیبش کردم. در حالیکه دربهای قطار بسته می­شدند داخل قطار پریدم  و  نفس نفس زنان اطرافم را نگاه کردم.

قطار از پلی که به کلان شهر بزرگ می­رسید عبور کرد و من از پنجره به تک تک ماشین ها خیره نگاه می­کردم.  از دیدن سایه های بی­حرکت ساختمان های مرکز شهر ترس و لرزی به عمیق ترین قسمت قفسه ی سینه ام وارد شد اما به مسیرم ادامه دادم. می­خواستم خودم را پیدا کنم، منظره ی یکپارچه شهر نمی­توانست این شانس را از من دریغ کند.

به ردیفی از مسافرانی که نشسته بودند نگاه کردم، واکنش آنها نگاهی از نوعِ نگاه مات و مبهوتِ خودم بود.

با صدای بلند پرسیدم: “کسی من را دیده است؟ دارم سعی میکنم خودم را پیدا کنم.”

سکوت ناخوشایندی همه جا را فراگرفت تا اینکه مردی ظاهرا متزلزل سر تکان داد و خرخرکنان گفت:

“از آنطرف رفت.” و به ماشین پهلویی اشاره کرد.

تشکر کردم و به سرعت از قطار پیاده شدم.

به لطف مسافران از این ماشین به آن ماشین رفتم تا اینکه به ته خط رسیدم. سوار آخرین ماشین که بودم، درست قبل از اینکه قطار در تونل های زیر شهر پنهان شود، خودم را دیدم که از مترو به سمت پل منهتن بیرون پرید.

بنابراین در کانال پیاده شدم و به منهتن رفتم. اما زمانی که به آنجا رسیدم دیر شده بود. به شهر برگشتم. در منهتن، چاینا تاون و محله فایننشیال پرسه زدم. وقتی که خودم را در کت و شلوارهای گران قیمت و خیابان وال بنکرز ندیدم، به راهم ادامه دادم. به تریبکا و روستای گرینویچ رفتم جایی که پر از قهوه خانه ها و هنرمندان و شاعران و نوازندگان خاکی بود، اما آنجا هم نبودم.

بدون هدف به سمت نیهو و ایتالیای کوچک حرکت کردم اما میدانستم که خودم را نه در محله های مدپرست و شیک و نه غرق در تاریخ ایتالیا پیدا نمی­کنم. اطراف برادوی نزدیک دانشگاه نیویورک پرسه زدم اما من دانشجو نبودم و هیچ راهی نبود که بتوانم خودم را در تالارهای شلوغ پنهان کنم.

از میان جمعیت گردشگران در برادوی عبور کردم اما باز هم خودم را ندیدم.  در جاهای زیادی مثل مرکز لینکلن، پارک مرکزی و… قدم زدم اما آنجا هم نبودم. شک کردم که نکند کلا در این جزیره ی لعنتی نیستم با تعجب از خودم پرسیدم اگر اینجا نیستم، می­توانم جای دیگری خودم را پیدا کنم؟

مردد و سرگشته با همان احساس ترس و لرزی که روحم را می­خراشید شهر را ترک کردم. در آن شب سرد دسامبر خودم را کشان کشان به ایستگاه قطار رساندم تا به خانه برگردم.

همسرم  متوجه پوچی نگاهم شد اما به روی خود نیاورد و چیزی نگفت. دستانش را دور کمرم حلقه کرد و سعی کرد با گرمی لبخندش تردیدم را از بین ببرد اما نتوانست ته مانده دردِ پیدا کردن خودم را از خاطرم دور کند.

قبل ازاینکه مرا درآغوشش رها کند، نگاهم به صندلی پذیرایی جایی که کنار آتش می نشستم افتاد. تمام این مدت آنجا منتظر خودم بودم.

One thought on “داستان کوتاه «پیدا کردن خودم»؛ نیکلاس سیلر؛ شکیبا غیاثی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *