مریم رازی

منتشر شده توسط | فروردین ۲۱, ۱۳۹۷

از کجای من شروع میشود
روسپی گری خاطره ها
از دهانم ؟
که با ماتیک سرخ ممنوع شده است
یا پاهای لال؟
که دامنشان را بالا کشیده اند
هر آن بالاتر
و همه چیز را تقصیر باد انداخته اند
باد که بوی سیگارت را در مغزم تکانده
ردت را بو میکشم
و میتوانم ساعت ها
بی انکه پایی داشته باشم بدوم
بی انکه دهانی داشته باشم حرف بزنم
ساعت ها جای عقربه ها بچرخم
انقدر
تا سرم در زمان گیج شود
و تلو تلو خوران
روی شب ،زمین بخورد
سرنوشت جان میکند
و نمی‌توانم دستت را از گلوی آن بردارم
نبودنت آبستنم کرده
و غم
این کودک نامشروع را
روی دستم گذاشته
که باید بزرگش کنم

صندلی را عقب بکش بلند شو
بوی سوختگی خانه را گرفته است
میز را بچین ، چنگال را بده
میخواهم بی آنکه دستی به فکرهایم بزنم
این مغز سوخته را به دهانت بگذارم

#مریم_رازی


شرط چندم است که گذاشته ای
نمیرم
و برداشته‌ام انگشتت را از پر کلاغ‌ها
و گنجشکهام
که بر ‌طناب رخت از پا دار می خورند
شرط می بندم بر جناق درخت
بر زاییدن هسته ی زردالو
و هسته شدن در آناتومی فیزیک
من مسئله ی دو پایی هستم
که میلش به هرزگی ست
و مدام پیچ نمی‌شود
من واشر با جذبه‌ی بی اختیارش در اتصال
تا اتصال گیره بر شرجی لباس
که چکه می کند چیزی از روحش
چک
چک
همان موسیقی اشکال هندسی بی‌اضلاع
همان منم ، ایستاده در کناره‌هات
از سمت چپ ،بالا دومی که داشت می‌خندید، یادش بخیر
چه سقوطی
که سقط شده ام از شاخه های بلندم
شرط میبندم روی برگ آخرم
که سیلی محکم‌یست بر افتادنم
از بامی افتاده بر تشت
که ضرب می‌خورد در محیط هوا
ضرب می‌خورم
ضرب می‌خوری
به صرف فعل‌ها
که دیدی
که دارم
که می‌میریم

#مریم_رازی


از من
به باجه‌های زرد که بوق بوق می‌کنند
به تصویر خاموش در شبکه‌ی مرگ‌
از من به ا‌‌ُراد آسمانی
به جعبه تیره کابین هواپیما
به تلگراف :
حال من خوب نیست نقطه
از من به دست اندازهای کمر شکسته‌ی خیابان‌
به هر زنی
که در چهار راه ها حشو فاحش است
به زنانی محبوس در پشت میله‌های سبیل
از من به هیچ کس ، به هیچ چیز لطفن چیزی نفهمانید
به آن قسمتی
که نمیدانست در باجه های پررنگ زرد
عاشق است
یا در بلیط چارتر هواپیما مجبور

زمانی که سقوط می کردیم
و من هربار
تعداد کشته‌گانم را افزایش می‌دادم

لحظه ای که درد دال هایش را می‌کشید و
داد کشیدم
و قابله زایاندن بلد نبود
که من هنوز حرف زدن یادم نگرفته بود
و نمیدانستم مادر شده‌ام
یا جنینی که بزودی به دنیا نمی‌آیم
که فراموشم شده بود با آب گرم
رفته بودم
و در حوله ها جمع
جمع
جمع
می‌شدم
از من چیزی به کسی نفهمانید
آن قسمتی
که برای خودم مردی شده بود
واعتراف می‌کنم
هنوز رقمهای کوچکش را نمی‌توانست به رقمهای بزرگ اضافه کند
که‌ کم می اورد
دقیقه را از زمان مچی‌اش کم می‌‌آورد
از این سطر به سطر بعد کم می‌آورد
به کسی از او چیزی نفهمانید
که آشفتگی‌هایش همین شعر را
به خودکشی کشاند
و صندلی را از زیر حروفش کشید
و بعد
بارش خدا بر تن سرد ال سی دی

#مریم_رازی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 + 4 =