مهوش سلیمانپور

منتشر شده توسط | فروردین ۱۸, ۱۳۹۷

دوباره ما دو تا ، یک خط پایان
دوباره یاد تو ،صد ، غصه در جان

تو در شعرم همیشه غرق هستی
چرا باز آمدی ای جان جانان

چه شبهایی که تا برق سپیده
کشیدم بر خیالت خط بطلان

مرا تنها رها کردی و رفتی
ندیدی عاشقی را زیر باران

برو تنها رهایم کن که دیگر
شکسته زورق عشقم ز طوفان

دچارم کرده عشقی که ،نصیبم
شده دلواپسی و چشم گریان

مرا سوزانده ای #سوزان شدم تا
بسوزانم خیالت را ز بنیان

#مهوش_سلیمانپور
#سوزان


‍ دوری و بی خبری چنگ به جانم زده است
تا شبیخون شده و بر شریانم زده است

نیمه شب ، رهگذری رد شدی از بطن دلم
گوئیا بعد تو قفلی به دهانم زده است

من از این درد تمنای تو یاغی شده ام
سوز عشقت چه شرر باره به جانم زده است

غم این فاصله و درد فراقت ای عشق
یک شب آتش به من و به آشیانم زده است

خواستم فاش کنم راز دلم را امشب
لکنتی سخت همین شب به زبانم زده است

بعد تو هر غزلی را بنویسد #سوزان
طبل رسوایی من را به جهانم زده است

#مهوش_سلیمانپور
#م_سوزان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *