ثریا صفری

منتشر شده توسط | اسفند ۲۴, ۱۳۹۶

از فاجعه لبريز نبوديم؟ كه بوديم!
تن داده به پاييز نبوديم؟ كه بوديم

در نيلِ خروشانِ دلت حضرت يوسف!
راحيلِ دل‌انگيز نبوديم؟ كه بوديم!

بر زلف تو از ترسِ خرابيِ زمانه
با دلهره آويز نبوديم؟ كه بوديم!

ما جاي مترسك سر اين مزرعه‌ي خشك
انسانكِ جاليز نبوديم؟ كه بوديم!

شب‌هاي پر از دغدغه يادم كه نرفته‌است
با موج گلاويز نبوديم كه بوديم

آخر چه بگويم به تو اي خاطر مجهول!
از فاجعه لبريز نبوديم؟ كه بوديم…

#ثريا_صفری


گاهي مرا پيدا كن و… اصلا ولش كن
آغوش خود را وا كن و… اصلا ولش كن

من‌باب دل‌خوش كردنم قولي بده يا
امروز را فردا كن و… اصلا ولش كن

«دارا» عروسك هم كه باشي مرد هستي
با درد «سارا» تا كن و… اصلا ولش كن

مانند كبكي سر به زير برف برده
عشق مرا حاشا كن و… اصلا ولش كن

فرماندهي كن جنگ بين عقل و دل را
از چشمِ من پروا كن و… اصلا ولش كن

در شعرهاي يك زن شاعر بيا و…
خود را دوباره جا كن و… اصلا ولش كن!!

#ثريا_صفری


روي دوش بيستونم تيشه‌ات جا مانده ‌است
قلب تُرد و نازك چون شيشه‌ات جا مانده است

لحظه‌اي فرهادِ چشم‌ات، خالي از شيرين نبود
در كوير سينه‌ي من ريشه‌ات جا مانده است

با وجود آن همه خسرو شكار تو شدم
چشم من، آهويِ تو، در بيشه‌ات جا مانده است

در دلِ بي طاقتم، در ذهنِ لبريز از غمم
آن نگاهِ مست و عاشق پيشه‌ات جا مانده است

مي‌روي اما مسافر، با تو قلبم راهي است
خوب مي‌دانم تو هم انديشه‌ات جا مانده است.

#ثريا_صفری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − 16 =