سید محمود حسینی

منتشر شده توسط | اسفند ۲۱, ۱۳۹۶

ترانه ای سروده ام ،
هر شب هنگام خواب
در ذهنم مرور می شود،اما
“خواندنش را بلد نیستم”

صبح زود می ایستم روی تراس
به تماشای طلوع زیبای خورشید
نگاهم می چرخد به سمت خیابان
پسرکی می بینم
با روپوشی تیره به تن
می رود دوان دوان
اما انگار ، نه به مدرسه و کلاس
چون بجای کیف و کتاب
دست او بود
یک جعبه چوبی پر از فرچه و واکس
میرود بلکه بدست آورد لقمه ی نان
در این روزگاری که پر از جور و جفاست

غم و اندوه فرا می گیرد مرا
روی زبانم می چرخد ،
ترانه ای که سروده ام ،اما
“خواندنش را بلد نیستم”

جلوی دکه روزنامه فروشی
خیلی تند و اجمالی
نگاه می کنم به سرتیتر خبرها
به جراید سبز،زرد و خاکستری
“اختلاس چند هزار میلیاردی”،
“سرنوشت برجام”،”وعده های روحانی”
“ترامپ و جنگ سوم جهانی”
“زلزله کرمانشاه،آوار و بی خانمانی”
“افزایش قیمت بنزین،طلا،ارز جهانی”
“آلودگی هوای تهران،افزایش بیماری”

و یک مطلب کوچک از سر ناچاری
“مرگ دو کودک بی پناه بر اثر سرما و کارتن خوابی”
اشک در چشمان حلقه می زند،
ناگهان می بینم
در یکی از روزنامه های سبز،
تیتر شده ،
همان ترانه ای که سروده ام،اما
“خواندنش را بلد نیستم”

می نشینم در تاکسی،به مقصد اداره
“چراغ قرمز”،”ترافیک”،”هوای آلوده”،
دخترکی با چشمانی خواب آلوده
منقلی در دست،می کند اسپند دود
می زند به شیشه ماشین،
با لهجه ایی شیرین ،می گوید به راننده
بترکه چشم حسود ،
اسکناسی هم طلب می کند از او
نگاهم سوی اوست،
دلم می گیرد و تنم می لرزد
ناگهان می آید روی لبان بسته ام
ترانه ای که سروده ام،اما
“خواندنش را بلد نیستم”

هنگام ظهر،وقت استراحت و ناهار
بعدازظهر تا عصر و نزدیک غروب
مرور می شود در ذهن خسته ام و
دست از سر من برنمی دارد،
ترانه ای که سروده ام،اما
“خواندنش را بلد نیستم”

ساعت هفت شب،
بعد از پایان کار روزانه
برای بازگشت به خانه
با گام هایی آرام،
به سمت مترو می گردم روانه
در پیاده رو، دو برادر شبیه هم،
در دست یکی “ضرب”،آن یکی “آکاردئون”
می زدند آهنگی که ترانه ش بود برایم آشنا
ناخودآگاه کنارشان می ایستم
خدایا چه می شنوم!؟

با صدای گرفته و مغموم
هردو باهم می خواندن
ترانه ای که من سروده ام،اما
“خواندنش را بلد نیستم”

#سید_محمود_حسینی


چه حال خوبی دارد
” بادبادک کاغذی ”

سرنوشت و زندگی اش
در گروی تار نخی ست !
اما
سرمست و رقصان
اوج می گیرد و
برای آسمان طنازی می کند

#سید_محمود_حسینی


چشم های معصوم تو
لایق دیدن زیبایی
سهام بی عدالتی ست
تماشایِ این همه
سیاهی و ویرانی

در دل مهربانت
که بی اختیار
پر شده از خشم و نفرت
امیدوارانه می گردی به دنبال
روزنه یی از عشق و محبت

لب تشنه
تن خسته
سال ها زخم خورده از هجوم و یورش
حق مسلم توست
نوشیدن از جام شیرین صلح
رسیدن به اندکی آرامش

بیا
دستانت را به من بسپار
پا به پای من
بی مکث و معطلی
برویم
آنقدر تا دور شویم
برویم
از این خاک نفرین شده

ای دخترک بی پناه و آواره
ای رها شده در برزخ خاورمیانه

تو خود بهتر می دانی
جنگی که پایان نیافته بود
دوباره آغاز شده

#سید_محمود_حسینی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *