افسانه تاجیک

منتشر شده توسط | اسفند ۲۱, ۱۳۹۶

با دستهای تا آسمان کشیده ام
از بطن شبی عقیم
ستاره ای سرخ بیرون میکشم
دنباله ی نورانی اش را
از چشمان ماه میدزدم
و تمام آسمان را
به دانه های باران
ذکر می گویم
با اینهمه
در عمق سیاه چاله ی زمان
گرفتار میشوم
به اسارتی لطیف…
آنجا که دستهای افق
آلوده میشود
به خون خورشید
و دنیای تب کرده
در سکوت میمیرد
با تکه های شکسته ام
از دریچه ی کبود بهشت
باز هم
به چشمهای ماه
خیره میشوم ….

#افسانه_تاجیک


‍ از میان هزار شکوفه
افتاده ام در مسیر باد
که از سمت دنده ها
میوزد
تا برابر مادگی ام
و تراشه های بارورم را
می نشاند
بر کبودی چپ پرچم ها
هنوز باکره ام که
دست میبرم
به جاری زلال آبگینه
و لطیف تر از
عطر قسمت شده ی سیب
نیمه ی ناتمام را
میسپارم
به اشکهای عاشقانه ی آب
و آنکه
از دامن‌آیینه ها
سفر به عشق کرد
می یابد
چشمهای خیس آسمان را
خوابیده
بر شانه های من …..

#افسانه_تاجیک


در تناوبی از رهایی و اسارت
بازیگر نمایشی شده ایم
میان
کویر ترک خورده ی تقدیر
دستهایمان
تندیسی از
سازه های پوچ را
بهانه ی ساختن میدهند
و پاهای مانده در بند
نقشی برای رفتن
بازی نمیکنند
از ریشه
تنیده شدیم
در رگهای حسرت و تسلیم
و این همه
سکوت سرگردان
از حنجره ای خالی
به فریاد نمیرسد…..

#افسانه_تاجیک


‍ دور شده ای
سالهاست که فاصله
دلتنگی را
به قامت دلم
وجب میکند
دهان باز پنجره ها
خیره به جاده
ناله میکند حوصله شان
اما بودنت
روی هیچ وتری
از دایره ی تنهایی من
تعریف نخواهد شد
دور شده ای
دور تر از حد ترخص نگاه
مات مانده ای
روی چشمهای بخار گرفته…..

#افسانه_تاجیک


‍ تارهای سپید را میشمارم
قلبم
تندتر میزند
و هیجانی داغ
شره میکند از سرخی دویده
بر شوری گونه ها
میلغزد
تا کبود ماسیده
بر خیسی آرزوها
با چند تار سپید
با چند رویای گره خورده
به شاخه های سیب
روزها را بلوند میکنم
عصرها را نسکافه ای
روی پاشنه های بلندِ
سیاه و سپید
چشم دوخته ام
به روباه پای درخت……

#افسانه_تاجیک


جستجو میکنی اگر مرا
نشسته ام بیتاب
میان عاشقانه های سرگردان
گر گرفته از
التهاب جاری حروف
گوش سپرده ام
به زمزمه ای مبهم
که از خطوط تیره ی تحریر
سرریز کرده
تا نقطه چین آخر ….
بغضی شده ام تلخ
در گلوی شعرهایم
نقطه
به نقطه
مانده ام بی تفسیر…

 

#افسانه_تاجیک


‍ کنار هر حادثه که زمین خوردیم
زخم های کهنه
زخم های تازه را
سر بریدند…
به هر سو که چرخیدیم
انگشت های اشاره
خیره ماند
به سکوت چکیده از دهانمان..
هر که را
در آغوش گرفتیم
چشم هایش
ترک خورد میان کویر
و نگاه تشنه را
سپرد به سراب آسمان….
کدام دریا
به خونخواهی کدام زورق شکسته
از پس هر موجش
آنچنان
به حنجره مان می کوبد
که هر چه بغض میان گلوست
غرق می شود…..؟؟

#افسانه_تاجیک


‍ میان کدام اتفاق
کلاف زندگی
پیچید
به کوتاه ترین طول موج بودنمان…
گم شدیم
در اتاق آیینه ها
و مسخ شدیم
در قاب های مجازی
چشم هایمان را
پشت کدامین نقاب
جا گذاشته ایم
که
در هیچ آینه ای
دیده نمی شویم……

#افسانه_تاجیک


‍ هویت کلام متلاشی شده ام
از جنس فریادی بود
در دهانی محو شده…
مرا
از چشم هایم آویخته اند
میان بغض تاریکخانه
و لب هایم را
سنجاق کرده اند
به روزمرگی ها ی رنگ پریده…
از من
هر چه مانده
همان عطر سیبی است که
میان هیچ نگاتیوی
ظاهر نخواهد شد….

#افسانه_تاجیک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 + 20 =