مانی معینی

منتشر شده توسط | اسفند ۷, ۱۳۹۶

درد می کشم
با هر پیرمردی
که راهرو را به آخر نمی رساند
با هر پیرزنی
که بافتنی آخرش نیمه کاره می ماند
کودکی هستم
که در خانه ی سالمندان به دنیا آمده است

#مانی_معینی
مجموعه #اوراسیا


صورتت را برداشته ای
مانده ام در عکس
کنار زنی که چهره اش
هرچیزی میتواند باشد

عکس را
رو به قطاری می گیرم که دور می شود
مسافری در چهره ات
برایم دست تکان می دهد
رو به مادر بزرگ می گیرم
ناگهان پیر می شوی
و اینکه فهمیدم چقدر لباس عروس به ماه می آید

باید کاری کرد
جهان دارد به اندازه جای خالی صورتت در عکس
کوچک می شود

#مانی_معینی
مجموعه “اوراسیا”


عادت کرده ام
به نبودن چیزی که باید باشد و نیست
مثل پرستوها
به نیامدن جفتشان از کوچ

پرستوها هم فهمیده اند
هرچقدر به چمنزارها نزدیکتر شوند
برف پاک کن های بیشتری
خونشان را از شیشه ماشین ها پاک می کنند
و برف
تنها میدان مین را زیبا می کند
تنها جنازه ها را می پوشاند

می ترسم
از چارپایه افتاده روی زمین
از طناب رخت توی حیاط
حتی از کشیدن نخی که از روسریت آویزان است
مبادا نخ نامریی بمبی باشد
کنار جاده ای
که سربازهای زیادی در آن
از کوچ اجباری برمی گردند

مگر می شود
پاهای ماموری که در میدان اعدام
چارپایه را می اندازد
قدم زدن با زنی را بلد باشد؟
مگر می شود طناب دار هم روزی
لباس خواب زنی زیبا را
زیر آفتاب خشک کرده باشد؟

باید به ترس عادت کرد
به هرچیز زیبایی
که می تواند ترسناک باشد
باید به بودن و نداشتنت عادت کرد

#مانی_معینی
مجموعه #اوراسیا


با خاک حرف زده بودی
که پرتقالها خونی شدند
با درخت حرف زده بودی
که دق کرد و
انارها به هیچ پاییزی نرسیدند
با من حرف زده بودی

مگر به آسمان چه گفتی
که ساختمانها را در قلب خود فرو کرد؟
که سالهاست تمام شهر
در چاقوهای زیبا زندگی میکنند

تقصیر من نیست
خانه را که کوبیدند
جای حیاط را با اتاق خواب عوض کردند
کلاغها به شیشه می زنند و
غروب در تلویزیون به دام افتاده است
قرار بود زود برگردی

مگر چقدر طول میکشد
به مجسمه توی پارک
بفهمانی کودکش هیچوقت بزرگ نمیشود
به بید بفهمانی
هرچقدر در هوا پارو بزند
به آب نخواهد رسید

دیر کرده ای
می دانم مرگ حرفت را نفهمیده است
همانطور که کلاغها شیشه را نمی فهمند
تلویزیون غروب را
و من مردنت را

#مانی_معینی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *