صبا مریدی

منتشر شده توسط | اسفند ۷, ۱۳۹۶

دوستت دارم و این آغاز یک ویرانی است
دوستت دارم،جهانم بی تو حجمی فانی است

شب که تنهاییم آغوش تو را تن میکند
کلبه ام را شهوت یک بوسه روشن میکند

من بدون عشق پاکت توی شب گم میشوم
سنگ تیپا خورده ای در جمع مردم میشوم

بی تو در تکرار،در تکرار،در تکرار شب
میشود تقدیر تقویمم،و هر تکرار شب

با خیالت هرشب از تنهایی ام کم میکنم
بودنت را توی تقدیرم مجسم میکنم

بودنت دفترچه ی عمر مرا وا میکند
صفحه ی سنگین غم های مرا تا میکند

رفتنت حجم غلیظ مردنی تدریجی است
گم شدن در خلسه ای مابین مرگ و گیجی است

روزها،شبها،جهانم خیس نامت میشود
سایه بر دیوارها تندیس نامت میشود

فکر کن روزی نباشی،زندگی جان میدهد
بودنم یک آن به نبض خویش پایان میدهد

هرشب آغوشم تورا گم میکند،کم میشوم
توی تنهایی نمادی از جهنم میشوم

من خودم را در نفس های تو پیدا میکنم
بی تو نبضم را شبی در کوچه حاشا میکنم

دوستت دارم و این آغاز یک ویرانی است

#صبا_مریدی


شب بی تو طوفان ترس را در من تکان میداد
دلشوره خود را توی تنهایی نشان میداد

اجسام اشباحی مهیب و تیره تن بودند
طوفان صدای سوتهای پاسبان میداد

تندیس حسرتهای در تکرار زن بودم
وقتی غرورم در تبسم هات جان میداد

ای کاش فرصت داده بودی لحظه ای،شاید
جرات به صامت های افکارم زبان میداد

شبها که می پاشید در من دانه ی شک را
هی بی تو میگفتم و از تو با عروسک ها

وقتی دو چشمت تشنه ی رسوایی ام بودند
گنجشک ها هم صحبت تنهایی ام بودند

پیچیده بودم بغض را در پوشش خنده
میدوختم بال امیدم را به آینده

امروز از افیون چشمان تو لبریزم
از چشم هایم واژه واژه اشک میریزم

سردرد دارم،توی شهر قلبم آشوبی ست
آغوش تو شب بستر آرامش خوبی ست

وقتی که آغوش تو نوش دیگران باشد
باید که سهمم طعنه های این و آن باشد

با دستهای اعتمادم رفته ام بر باد
دل می برم از عشق،از تو،هر چه بادا باد

حالا منم تندیس رویاهای تو خالی
با گریه های ممتد و کشدار پوشالی

کولی ترم از غربت کوچ پرستوها
آرام تر از چشم شهر آشوب آهوها

آشفته ام مانند موی دختری در باد

#صبا_مریدی


درست در ابتدای دوستت دارم ایستاده ام
شب میپوشم
و هرچه خواب را
بر چشم های منتظرم سنجاق میکنم
فرار از تو ممکن نیست
غواص لازم است
تا چشم هام را
از عمق سیلاب های موسمی تنهایی بیرون بیاورند
خدا!!!!!!!!!
لطفا مرا از ابتدا بنویس
از اول اول آفرینش
میخواهم آغوشی باشم باز
برای هرچه از او خاطره ای
برای هرکه از او نشانی
برای هر بادی که بویش را
برای هر زبانی که نامش را
□امروز
که زنبیل ها را برای گردش به بازار برده بودم
مردی را دیدم
که نبضم را در دستهایش گرفته بود
و حواسم را
به خاطرات تو گره میزد
آه
چقدر شبیه تو مردانه میخندید
□چیزی نمانده تا ریزش بهمنی ام
از ارتفاع کوهی که غرورم را بر شانه هاش….
در مسیر فرودی که ترسم را در لرزشهاش…..
در تکرار احساسی که عشقم را در دستهاش….
تکرار
تکرار
تکرار
من خسته ام
و دارم به سقوطی فکر میکنم
که مرا
در آغوش تو دفن خواهد کرد

#صبا_مریدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × یک =