فریده بابایی

منتشر شده توسط | اسفند ۲, ۱۳۹۶

برای دوست داشتنت نارسم
برای دیدنت تاریکم…
نام تو،
برای دلی که یخ پوشیده
و صدای شکستن را از حنجره ای منجمد
به بیرون پرتاب میکند،
و با زبان آفتاب بیگانه است،
ترجمه نخواهد شد
در آسمانی که سقف دارد،
پرنده اوج نخواهد گرفت…
تو مقصر نیستی
پرواز را به سقف آسمان دوخته بودند
و من فقط دویدن را بلد بودم

#فریده_بابایی


میرود تکه ای از من
در دستهایی به اندازه آسمان
گم میشوم در ازدحام پلی شکسته
و نگاهم جستجو میکند…
جا مانده در غبار خاطرات
تکه‌ای کوچکتر از من
و میپیچد لا به لای دلتنگی دردآور
تا کنده شود، تا کم شود، تا فراموشی
آنچه در من باقیست، حفره ای عمیق است
که هر روز چند سوال زخمی را میبلعد
و جنونی سرد بالا می‌آورد
و تهوعی مدام
از دستهایی که شبیه تکه های من نیستند
از چشمهایی که به این عمق خیره میشوند
از احساسی که بوی زخم میدهد
جوابی برایم نداشت”اتفاق”
که انتظار را کلافه کرده بود
و از دهان بسته بیرون زده بود
برای اشکهای سیلی خورده از تقدیر
سکوت، سنگین تر از گوشهای آسمان بود

#فریده_بابایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − 6 =