صهبا حمیدی

منتشر شده توسط | اسفند ۲, ۱۳۹۶

به کجا باید بروم؟!
وقتی
پاهایم تنه ی درختی ست ،
که غم از آن جوانه می زند

قلبم آشیانه ی پرندگان
وقتی درد چون دارکوب
آن را
بوسه باران می کند
. “من اندوهم”

چنان که پس از مرگ
استخوان هایم
مورچه های زیادی را به تن می بیند
و لمس احمقانه هر مورچه
تنهایی زنی را
روی زمین تکثیر می کند

کاش می دانستی
مرگ
سرانجام مترسکی ست که
کلاغ ها به سخره اش گرفتند

#صهبا_حمیدی


دورم از تو!
آنقدر که
وقتی به تو می اندیشم
پرندگان
روزه ی سکوت می گیرند،
ابرهای سرمازده ی آسمان
در هم فرو می روند
و باد ها، وزیدن را فراموش
می کنند

فرسنگ ها فاصله دارم از تو
ومدت هاست این جاده ی خزان
خیالِ رسیدن ب بهار را ندارد…
نه!
با من از مرگ سخن نگو..
من خوب می دانم
گاهی مردن ابتدای زندگی ست…
وقتی از دانه ی گندمی
که قرار بود
در قلب زمین بپوسد
خوشه های بسیار پدید می آید

#صهبا_حمیدی


شب بودم
با گیسوانی که زندگی را دار می زد
و دستی که گلویش را نشانه گرفته بود
.
تلالو نگاهت
به دنبال خود کشاند مرا
کورمال کورمال
صبح را سر کشیدم
بی هیچ صدایی

می رفتم
با تنی که از آن من نبود
در میدان مینی که
نگاهت به بار آورده بود
سایه ام قدم به قدم هشدار می داد
و مرگ پوزخندش را قطع نمی کرد

حالا سربازی ایستاده روی مین
مانده ام
دوستت داشته باشم
یا…

#صهبا_حمیدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 4 =