شعرهایی از باب دیلن، ازرا پاوند و پل سلان؛ برگردان زلما بهادر

منتشر شده توسط | اسفند ۲, ۱۳۹۶

“حالا تو دختر بالغی هستی”

گفتگوی مان
کوتاه بود و شیرین
و
نزدیک بود از پا درآورد مرا

من حالا
بازگشته ام میان باران و
آه
تو در زمین خشک مانده ای

تو
به هر طریقی که بود کنار آمدی
حالا
تو دختر بالغی هستی

پرنده ای در افق
نشسته روی حصار و
آواز می خواند
او با میل خودش برای من می خواند
و من حالا
آه
مثل آن پرنده
می خوانم
فقط برای تو
امیدوارم بشنوی
بشنوی که از میان این اشک ها
می خوانم برایت

زمان مثل جت می گذرد
خیلی سریع جابه جا می شود
و چه شرم آور است که
ما نمی توانیم
آن را بین خودمان تقسیم کنیم

من می توانم تغییر کنم
قسم می خورم
ببین تو چه کاری می توانی
انجام دهی
من می توانم از نو بسازم
تو هم می توانی
عشق ساده است
درست مثل عبارتی نقل قول شده
تو همیشه این را می دانستی
و من
در این روزها دارم یاد می گیرم
آه
می دانم کجا می توانم پیدایت کنم
در اتاق خواب یک نفر دیگر
این بهایی ست که می پردازم
به هر حال
تو دختر بالغی شده ای

تغییر همیشگی آب و هوا بدیهی ست
اما حس تغییر اسب ها
در بین این همه تلاطم چیست؟

دارم از ذهنم بیرون می روم
آه
با دردی
که شروع می شود
و باز دوباره می ایستد
با چیزی شبیه بطری باز کن در قلبم
می روم
به هر حال
ما که دیگر جدا شده ایم

#باب_دیلن
برگردان : #زلما_بهادر


“آوریل”

سه روح به سوی من آمدند
و تکه تکه
جسم ام را
جایی فرستادند
که شاخه های لخت زیتون
افتاده بودند روی زمین

آن سوی مه انگار
قتل عامی در راه است

#ازرا_پاوند
برگردان: #زلما_بهادر


“این جا خالی است”

در تصرف باد اما
ریه ای خالی
منبسط می شود

مشتی خواب
می بارد از
راستگوترین دهان
دور از آنچه که
برف می گفت.

#پل_سلان
برگردان: #زلما_بهادر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت + دوازده =