سحر فرهادی

منتشر شده توسط | اسفند ۲, ۱۳۹۶

ته میکشه حرفای تکراریم
چیز جدیدی توی مشتم نیست
باید که رو در رو بشم با این
مردی که حتی دیگه پشتم نیست

گردن نمی گیری ولی دستات..
دسته تو آلوده به اشکامه
ناپختگی هاتو تحمل کرد
اون زن که میگفتی: فقط خامه..

گردن نمیگیری گناهت رو
حالا که محکومی به بد بودن
هر جا که این لب به شکایت رفت
چشمامو از تنهایی ترسوندن

باید که رو در رو بشم با تو
تو مردِ “رویایی” و “کابوسم”
حتی تصور کردنش سخته:
هستی و لبهاتو نمی بوسم

سخته تحمل کردن چشمات
حتی نمیشه عاشقت باشم
کی دسته فرداهامو میگیره؟
وقتی نتونم بعدِ تو پاشم

#سحر_فرهادی


رفتن همان بیچارگیست
زخمی که می ماند به تن
رفتم ولی این وصله ها
هرگز نمی چسبد به من

با غصه می خندی و باز
با گریه درکت می کنم
می لغزد احساسات من
جایی که ترکت می کنم

رفتن شبیهه قصه نیست
کم کردنت راحت نبود
حتی کمی‌ سردگمی
در حدِ این طاقت نبود

در حدِ این طاقت نبود
آنجا که خندیدی به غم
جایی که با “کمتر شدن”
مرگ ‌ِ مرا دیدی به دَم

“ترسو” ،شبیهه خنده ات
“گریان” شبیهه رفتنم
رفتن همان بیچارگیست
زخمی که مانده بر تنم

#سحر_فرهادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 − چهار =