فهیمه منصوری

منتشر شده توسط | فوریه 7, 2018

بيقرارم ،لحظه اي با من مدارا ميكني؟
با حضورت اين دل تنگ مرا ،وا ميكني؟

قاصدك ،وامانده در انبوه گلبرگ خزان
زير پايت خم شده ،آن را تو پيدا ميكني؟

عشق را من از زبان تو تمنا ميكنم
با سكوت خودچرا امروز وفردا ميكني؟

ميچكد باران احساسم به روي شانه ات
قطره قطره عشق را در آن تماشا ميكني؟

چشم هاي عاصيت بامن نميداني چه كرد
قصه ي گنگ نگاهت را تو افشا ميكني؟

تند باد رفتنت كاخ مرا در هم شكست
باز هم در اين دل ويرانه مأوا ميكني؟

#فهیمہ_منصوري


آن روز حرم حال وهوايش غريب بود
حتي نگاه منتظرانش عجيب بود

یک آشنا درون جمعیت حضور داشت
آنكس كه باز همره او عطر سيب بود

وقت عبور من که به سمت مناره بود
روي لبم ترنم امن يجيب بود……

در مدخل مطهر باب الرضا ،دلم
همچون كبوتران حرم ناشكيب بود

دلخون تر از همیشه به سویش شتافتم
از فرط اینکه دل ز رخش بی نصیب بود

ناباورانه بود ولیکن حضور داشت
این معجزه برای دلم بس عجیب بود

#فهیمہ_منصوری


به روي پنجره ي حس من ،تو چون باران

نشسته ای و نگشتی ز چشم من پنهان

مرا نسیم نگاهت وزید و شاعر كرد

چنان که آخر هر بیت میشوم گریان

به حال زار و پريشان من كمي بنگر

فقط نوازش چشم تو ميكند درمان

دوباره عطر خيال تو در هوا پيچيد

مرا ترنم ياد تو مي دهد سامان

هواي از تو سرودن دوباره زد به سرم

سکوت میشکند ، باز میکنم طغیان

#فهیمہ_منصوری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 + سیزده =